X
تبلیغات
ویکتور هوگو

ویکتور هوگو

مطالبی کپی شده از اینترنت درباره ی ویکتور هوگو

رزک

رزک

رزک از واژه رز به معنای تاک و درخت انگور گرفته شده است. رزک نام منطقه ای کوهستانی با برف و باران فراوان در جنوب شهرستان داراب واقع دراستان فارس میباشد. این منطقه که تقریباً قدمتی 1000 دارد منطقه ای بکر و زیبا بوده که در آن چندین نوع حیوان وحشی از جمله پلنگ، ببر، گراز، کفتار و شکار و همین طور انواع گیاهان دارویی یافت می شود.

منطقه ای دارای زیبایی خدادادی فراوان که سالانه بویژه در اواخر تابستان که موسم انگور بسیار مشهور آن میباشد، میزبان کسانی است که برای دور شدن از هوای تب آلود شهر به آنجا پناه برده و اوقات سپری میکنند.

 

تاریخچه رزک

رزک را فردی به نام حسن معروف به حسن شجاع کشف و آباد کرد. آنچه از پیشکسوتان رزک به نسل کنونی رسیده معرف این است که حسن مردی از تبار شیراز و یا دشت ارژن بوده که به دلیل اینکه از طرف خانواده خود که دلیل آن بر هیچکس روشن نیست طرد شده به این منطقه که  به دلیل کوهستانی، سرد بودن و وجود حیوانات وحشی عاری از انسان بوده پناه آورده و سکونت می کند.

حسن در بدو ورود یک درخت انگور یا رز می بیند که نام آنجا را رزک می گذارد و پس از چند سال آنجا را با کمک غول های ساکن در آنجا آباد میکند. یک چشم حسن نابینا بوده که مردم دهات اطراف اورا حسن کور صدا می کرده اند. خلاصه پس از مدتی رزک به همت حسن که دیگر اورا حسن شجاع می نامیده اند دارای باغهای فراوان، خانه ها و برجهای زیبایی میشود. حسن با دخترفردی به نام مومن که مردی با دیانت و خیر خواه بوده ودر منطقه ای نزدیک به رزک ساکن بوده اند ازدواج و ثمره این ازدواج چهار پسر به نام های بهزاد، ملک، فرخ و احمد می باشد. ودر حال حاضر طوایف رزک شامل بهزادی ها، ملکی ها، احمدی ها و فرخی ها که از نسل چهار پسر حسن هستند و همینطور طایفه مومنی ها که از نسل مومن، پدر زن حسن می باشند.

بهزادی ها مردمانی ساده و کاملاً سنتی بوده که فرهنگ پانصد سال پیش را در اکثر خانواده آنها به خوبی مشهود است. و همچنان برحفظ این فرهنگ ها که گاه اکثراً اشتباه می باشد اصرار دارند.

ملکی ها افرادی باسیاست و علم دوست هستند. فرخی ها مردمانی ساده و ترسو که خانی را که چند سال در دست داشته اما به دلیل ترسشان به ملکی واگذار میکنند. احمدی ها نیز همچنان سنتی بوده زندگی عشایری خود را حفظ کرده اند. و طایفه پنجم، طایفه رزک به نام مومن یک طایفه نرمال تر از چهار طایفه قبل با آرمان های بزرگ، با فرهنگ و علم دوست و شکارچیان و کوه نوردانی ماهر و باز مانده از نسل مومن پدر همسرحسن است.

این طوایف که در کل همه رزکی می شناسند در منطقه داراب به دلیل فرهنگ، لهجه و نوع لباس خاص خود شهرت ویژه ای دارند.

 

 

نقاط دیدنی

الف[ برج رزک

برجی است ساخته شده از بلوک، گچ، کاهگل چوب بوده که قدمتی 150 ساله دارد. این برج توسط خان طایفه ملکی ها ساخته میشود که هم محل زندگی خان بوده و هم محلی برای دیده بانی و مراقبت از اهالی و باغها.

ب[ غارهای مظفر و رزک

دو غار طویل با نامهای رزک و مظفر که غار رزک کمی روشن بوده اما مظفر بی نهایت تاریک میباشد. هیچ کس از انتهای این دو غار به دلیل تاریکی و طویل بودن و پر آب بودن خبری ندارد از غار رزک آب بسیار سردی خارج میشود که حتی در فصل گرم تابستان دست را کرخت میکند.

ج[ سنگر باقر مومن

باقر مومن مردی شجاع، جنگجو و بسیار متدین از طایفه مومن بوده که در زمانی که طایفه رزک مورد هجوم فراوان سارقین و قبایل اطراف بوده این سنگر را در بالای کوه در جنوب رزک ساخته و در زمان خود طوایف رزک را مراقبت و حفاظت می کرده است. این سنگر در ارتفاعی ساخته شده که فاصله زیادی تا زمین مسطح آن منطقه دارد و به دلیل ارتفاع طولانی، پر خطر بودن مسیر برای بازدید کنندگان رزک یک رویای دست نیافتی میرسد. طبق گفته بزرگان در سنگر باقر کتاب قران و کتب دیگر وجود دارد که این نشان از قدمت فرهنگ و ادب رزک میباشد.

 

روابط طوایف فرعی رزک

آنچه بسیار باعث تأسف است روابط بسیار کدر این پنج طایفه بویژه مومن و ملکی ها میباشد. دو طایفه مومن و ملکی از قدیم دارای روابطی سرد و کینه توزانه بوده اند که تاریکی این رابطه به زمان کدخدایی مردی به نام غلام علی بهبود که فرد بسیار معتقدی بوده آغاز شده و تا کنون گرچه نه به شدت قبل اما همچنان ادامه دارد. مومنی ها همیشه خود را موظف به مراقبت از رزک می دانسته اند و ملکی تقریباً همیشه حکمران بوده و حتی خان طایفه فرخ را میکشند و خود خانی و حکومت بر طوایف رزک را بر عهده می گیرند.

لهجه و زبان

این طایفه بزرگ که در خود افراد تحصیل کرده فراوانی دارد دارای لباس و زبان خاص خود میباشد. لباس زنانشان لباسی شبیه لباس زنان قشقایی فارس میباشد.

نام آبهای مشهور آن

منوچهری، چلپایی، رزک، کهنه ای، سایه دون، کلو طلا، کلو پر، آب بغلی، آب بی منتو، دو تخته

نام مناطق رزک

رزک، بند برافتو، باغای نو، قاشو، تُمیده، پولاتو، پشت گدار، چراغویی، آب بغلی، جنگلی، برافتو، پلنگی، گود گردو، مُفک 

زبان

آب=او / پدر=بویا / مادر=دِی / خواهر=دده / برادر=کاکا / پدربزرگ=باشو / مادربزرگ=دادا / خوشه انگور=تِلِنگ انگیر/ ترپاز و توپاز=بریدن سر شاخه های درخت انگور / آفت زدایی درختان=رأی گیری

تاکنون چند نفر برای رزک شعر ساخته اند.که چند بیت از یکی از این اشعار در ادامه آورده شده است.

بسی گشت وگذار و شور غوغا

ولی حالا شدی تنهای تنها

بسی آباد بودی در گذشته

هم اکنون گرد غربت روت نشسته

میون برج خواجه گود گردو

گل و باغا و انجیرای سر کوه

منوچهری و چلپا سایه دونش

کجا شد کهنه ای آب روونش

حسن نامی ز دشت ارژن گریزان

رزک آباد کرد از دیو دوران

دلاور مردی از مردان این خاک

ندارد باقر از هر اهرمن باک

که چون تیری بزد بر قلب لشکر

گریزان دشمن از مرد دلاور

دو تا غار است همچو گوهر و زر

یکی نامش رزک دیگر مظفر

یکی هم روشن است همچون دودیده

کسی برتر از آن هرگز ندیده

غلام علی که بهبود شهرتش بود

بسی جن و پری هم صحبتش بود

خداوندا نگهدارش ز آفات

سزاوارش مکن دیگر مکافات

نکته:

نامهای آورده شده اسامی اشخاص مهم، مناطق و آبها می باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 20:9  توسط نورالدین  | 

کلیات هوگو4

 

///////////////////////////////////////////////

فردا سپیده دم، هنگامی که کوهپایه سپید و روشن می گردد
بر سر مزار تو خواهم آمد

می دانم که تو چشم به راه هستی
از راه جنگل و کوهستان می آیم که زودتر به تو برسم
چون دیگر بیش از این، نمی توانم دور از تو آرام بگیرم

همان گونه که با اندیشه های خود مشغول و دست به گریبانم
راه خواهم پیمود

تنها و ناشناس، بی آنکه پیرامون خود را ببینم
و صدایی را در اطرافم بشنوم
با پشت خمیده و در حالت دست به سینه و غمزده
به سوی گور تو خواهم آمد

دریغا که روز، در پیش چشمانم، همچون شب، سیاه است

من نه افق طلایی و غروب آفتاب را تماشا می کنم
و نه بادبانهای کشتی هایی را که از دور
به سوی "هارفلو" در حرکت هستند، می نگرم

افسوس، وقتی که به کنار مزارت می رسم
یک دسته گل صحرایی و وحشی را
که در دست دارم
روی آن می گذارم...

                                                                  "از اشعار ویکتور هوگو در مرگ دخترش لئوپولدین"

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

با سقوط ناپلئون رمانتیسم درفرانسه شکوفا شد. بزرگترین و مشهورترین رمان نویس رمانتیک فرانسوی بدون شک " ویکتورهوگو " است. دیباچه هوگو بر نمایشنامه « کرمول» خود در حقیقت مرام نامه ی جنبش رمانتیسم گردید و هم او با عرضه شاهکار جاودان خود «بینوایان» رهبری این مکتب را از آن خویش ساخت.اثر دیگر او " کارگران دریا" که درمقدمه آن بر اصول مکتب کلاسیک به شدت می تازد.

........................................................................

بینوایان نام رمانی از ویکتور هوگو نویسنده فرانسوی است که از آثار مشهور در جهان به شمار می رود. آن را در کودکی و در نوجوانی و در جوانی خواندم. به عقیده بنده این چنین داستان های ماندگاری را باید در دوره های مختلف عمر خواند همان گونه که سینوهه سفارش می کند.

بینوایان به صورت فیلم و کارتن هم درآمده است که البته خواندن رمان، لطف دیگری دارد.

بینوایان به اخلاق، فضیلت، پستی، عشق، ستم و رویدادهای تاریخی می پردازد و بی عدالتی های اجتماعی و فقر و فلاکت مردم فرانسه را تشریح می کند، همان عوامل و محرک های اجتماعی که منجر به انقلاب کبیر فرانسه شد. انحصار توزیع قدرت و ثروت در دست خانواده سلطنتی که از مشکلات جامعه فرانسه ناآگاه بودند، سبب ایجاد معضلات اقتصادی و اجتماعی در جامعه فقیر فرانسه شد و انقلاب فرانسه ناشی از همین تحولات زیرساخت های اجتماعی جامعه فرانسه بود. ویکتور هوگو در خلال پردازش شخصیت های داستان و روان شناسی آنها، نحوه درگیری و دخالت آنان را در این نهضت اجتماعی نشان می دهد.

بینوایان با نگاهی واقع بینانه، سیمای راستین مردم فرانسه در قرن نوزدهم به شمار می رود در ضمن این که نگاه هوگو بر انسانیت و آزادی، جهان شمول است. او در باره نگارش رمان بینوایان گفته است: من این کتاب را برای همه آزادیخواهان جهان نوشته ام.

در ضمن بینوایان، تاریخ انقلاب فرانسه و بخشی از جنگ های ناپلئون نیز گفته می آید. بی نوایان به مردمی می پردازد که کسی به آن ها توجهی ندارد. در وقایع تاریخی نیز به نیمه تاریک مسائل می نگرد.

هوگو در این کتاب از رمان آزردگان داستایفسکی الهام بسیار گرفته است.

.................................وووووووووووووووئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئدددددددددددددددددددذذذذذذذذذذذذذذ

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم

//////////////////////////////////////////////////////////////////

معرفي آثار ويكتور هوگو

ويكتور هوگو نويسنده شهير فرانسوي در كتاب بينوايان به تشريح بي عدالتي هاي اجتماعي و فقر و فلاكت محروم كشورش مي پردازد، همان عوامل و محرك هاي اجتماعي كه منجر به انقلاب كبير فرانسه شد. انحصار توزيع قدرت و ثروت در دست خانواده فاسد سلطنتي كه از مشكلات جامعه فرانسه كاملاً بي اطلاع بودند سبب ايجاد معضلات اقتصادي و اجتماعي در جامعه فقير فرانسه شد و انقلاب فرانسه ناشي از همين تحولات زيرساخت هاي اجتماعي جامعه فرانسه بود. ويكتور هوگو در خلال پردازش شخصيت هاي داستان و روانشناسي آنها نحوه درگيري و دخالات آنان را در اين نهضت اجتماعي و توده اي نشان مي دهد.

قهرمان داستان مرد فقيري به نام ژان داي ژان است كه بر اثر يك ملاقات تصادفي با يك كشيش خير، دچار تحول مي شود و از فردي درمانده و منفعل و خلافكار انساني، نوع دوست تبديل مي شود ولي...

تولد

   هوگو، ويكتور ماري شاعر، رمان‌نويس و نمايشنامه‌نويس فرانسوي (1802-1885) ويكتور هوگو در شهر بزانسون Besancon از پدري جمهوريخواه و مادري طرفدار سرسخت سلطنت زاده شد و بعدها از سوء تفاهمات و اختلاف پدر و مادر رنج بسيار برد، كودكي وجواني را با برادران خود نزد مادر و در خانه‌اي در پاريس گذراند كه خاطرات باغچه بزرگش كه هنوز حالت طبيعي و وحشي را حفظ كرده بود، در اشعار مشهورش ديده مي‌شود. در 1811 مادر با سه پسرش به مادريد سفر كرد تا از شوهر كه به مقام ژنرالي ارتش امپراتوري ارتقا يافته بود، ديدن كند. آنان تا 1813 در اسپانيا ماندند و در اين سفر ذوق و قريحه ويكتور درباره رنگهاي محلي و نقشهاي اسپانيايي و خصوصيتهاي اين سرزمين بيدار گشت، اما ادراك او از عالم طبيعت كه در تخيلاتش جاي مهمي اشغال كرده بود، در پاريس رشد كرد و استعدادش بسيار زود در اين شهر ظاهر گشت.

نوجواني

در 1816 و در چهارده سالگي در يادداشتش نوشته است: «مي‌خواهم شاتوبريان باشم يا هيچ.» هوگو پس از آن با عشق شديد و اسلوب معين به نويسندگي، شاعري، رمان‌نويسي و نقد هنري پرداخت. وي كه از قريحه شاعري برخوردار بود، به اين نكته پي برد كه شعر حرفه‌اي است كه بايد ابتدا فنون آن را فراگرفت. پس در عين جواني، با تمرينهاي مداوم به آموختن علم عروض و فن معاني و بيان روي آورد. در هفده سالگي با برادرانش مجله كنسرواتور ليترر Conservateur litteraire را تأسيس كرد كه تا ماه مارس 1821 دوام يافت. در اين مجله مقاله‌هاي فراوان انتقادي با قضاوتي ساده و قابل توجه و سبكي متين انتشار داد و اولين شكل رمان خود را كه در 1818 به نام "بوگ ژارگال" Bug-Jargal نوشته بود، در آن منتشر كرد، داستاني از انقلاب سياهان كه وي را از نظر ادبي نويسنده‌اي پيشرفته معرفي مي‌كرد. اين رمان به صورت كامل شده در 1826 انتشار يافت. هوگو در 1820 به سبب سرودن "اود درباره مرگ دوك دوبري" Ode sur la mort du duc du Berry از طرف لويي هيجدهم، شاه فرانسه، عطيه‌اي دريافت كرد. در 1821 مادر را از دست داد و پدرش كمي بعد ازدواج كرد. سال 1822 آغاز حقيقي زندگي خانوادگي و زندگي ادبي هوگو است.

جواني

در هشتم ژوئن و در بيست سالگي اولين ديوان را به نام "اودها و اشعار گوناگون" Odes et Poesies diverses انتشار داد كه موفقيت بسيار به دست آورد و در اكتبر همان سال با دوست دوره كودكي، "آدل فوشه" Adele Foucher كه به سبب تهيدستي نويسنده و اختلاف خانوادگي، مدتها خواستگاريش بلاجواب مانده بود، ازدواج كرد. پس از آن رمان "آن ديسلند" Hand’ Islande را در 1823 منتشر كرد كه از نظر قالب و مبنا بيش از آثار گذشته‌اش جنبه رمانتيك داشت. در 1824 "اودهاي جديد" Nouvelles Odes انتشار يافت و چهارمين چاپ از اشعار او در سالهاي 1825-1828 در سه جلد به عمل آمد كه سومين جلد به نام "اودها و بالادها" Odes et Ballades شامل اشعار جديد و متنوع بود. اين ديوانها هوگو را در نظر نسل جديد ادبي استاد انكارناپذير سبك تازه شعر معرفي كرد. در ديباچه‌اي كه هوگو به چاپهاي متوالي اودها مي‌نوشت و در آن جنبه زيبايي‌شناسي را به صورتي گسترده مورد تفسير قرار مي‌داد، از تحولي در هنر شاعري و نويسندگي خبر مي‌داد. نمايشنامه "كرامول" Cromwell (1827) با ديباچه مهمي منتشر شد. ديباچه، خود اعلاميه‌اي بود درباره نهضت رمانتيسم كه هوگو در آن تراژدي كلاسيك را به علت محدوديت فكر و بيان مورد انتقاد قرار داده و مرامنامه رمانتيسم را به وسيله آن عرضه كرده بود.

پشرو مكتب رمانتيسم

از اينجا هوگو پيشرو مكتب رمانتيسم معرفي شد. در اين سالها فرزندانش به دنيا آمدند و پدرش درگذشت. هوگو با ديوان "شرقيات" Orientales (1829) به سبب استادي و روشني غيرقابل قياس، ذوق و شيفتگي به شرق را در معاصران پديد آورد و در ديباچه آن به تخيل محض در شعر حق برتري داد و اعلام كرد كه او خود خواسته است اثري با جنبه هنري محض خلق كند. قدرت توصيف مناظر خيال‌انگيز، روشني رنگهاي محلي، خاصه مهارت در علم بديع به اشعار ادراكي متفاوت با گذشته داده و بر اثر الهام گرفتن از روشني و درخشندگي شرق رنگ تازه يافته بود. با همت هوگو، "لامارتين" و "وينيي" موفقيت رمانتيسم در قلمرو شعر غنايي، تثبيت گشت، اما هنوز سنت كلاسيك در قلمرو تئاتر خدشه‌ناپذير به نظر مي‌آمد. رمان "آخرين روز يك محكوم" Dernier Jour d’un Condamne در همين سال كه اعلاميه‌اي انساني بود درباره حذف شكنجه اعدام، بر افتخارهاي هوگو افزود.

از آن پس خانه شاعر در كوچه نوتردام دشان Notre-Dame-des-Champs مركز تجمع دوستداران ادب شد و مكتب رمانتيسم در آن ظهور كرد. در قلمرو تئاتر، هوگو هنوز به شهرتي دست نيافته بود. نمايشنامه كرامول هنوز براي بازي مناسب نبود و در 1829 نمايش "ماريون دلورم" Marion Delorme از طرف اداره سانسور قدغن شد. در فوريه 1830 "ارناني" Hernani در كمدي فرانسز Comedie-Francaise با اقبال عمومي بر صحنه آمد و افتخار هوگو مسلم و پيروزي رمانتيك بر كلاسيك قطعي شد. در همين سال دختر هوگو آدل Adele به دنيا آمد. سالهاي 1830 تا 1843 دوران پرثمر قريحه و ذوق هوگو در همه نوع اثر ادبي به شمار مي‌آيد. در قلمرو رمان‌نويسي، اولين رمان بزرگ او "نوتردام دو پاري" يا "گوژپشت نتردام" Notre-Dame de Paris در 1831 عرضه گشت، رماني كه رستاخيز درخشان قرون وسطا و در عين حال داستان غم‌انگيز سرنوشت بشر بود.

چهار ديوان

در قلمرو شعر چهار ديوان به اين ترتيب انتشار داد: "برگهاي پاييز" Les Feuilles d’Automne (1831)، "سرودهاي سپيده دم" Les Chants du Crepuscule (1835)، "نداهاي دروني" Les Voix interieures (1837) و "پرتوها و سايه‌ها" Les Rayons et les Ombres (1840). هوگو در اين ديوانها از احساسهاي دروني، تفكرات وهيجانهاي شخصي و انديشه‌هايش درباره تأثير شاعر و سرنوشت بشر، تجسم و توصيف طبيعتي كه خود تماشاگر آن بوده و عشق "ژوليت دروئه" Juliette Drouet كه با وجود كار شديد و مداوم ادبي و سياسي تا دم مرگ ادامه داشته و مانند آن سخن گفته است و بيان كلاسيك را با تخيلات رمانتيسم پيوند كرده كه گاه با فصاحت فراوان نمودار شده و گاه با سادگي كامل. در قلمرو تئاتر هوگو با نمايشنامه منظوم "شاه تفريح مي‌كند" Le Roi s’ amuse (1832)، در پي اقبال عامه مردم بود و سه نمايشنامه منثور منتشر كرد از اين قرار:

"كوكرس بورژيا" Lucrece Borgia (1833)، "ماري تودور" Marie Tudor (1833)، "آنژلو، ستمگر پادوا" Angelo, tyran de Padoue (1835) و پس از آن نمايشنامه منظوم "روي بلاس" Ruy Blas (1838) كه در درجه‌اي عاليتر قرار داشت و به موقعيت سياسي و اخلاقي هوگو بستگي مي‌يافت و كينه او را به "سنت بوو" Sainte Beuve، منتقد نامدار كه از لحاظ سياسي و خانوادگي رقيب او به شمار مي‌آمد، آشكار كرد، زيرا در اين سالها مادام هوگو معشوقه سنت بوو شده بود! روي بلاس و ارناني هردو از شاهكارهاي نمايشي هوگو به شمار آمد. پس از سه بار شكست، هوگو در 1841 به عضويت آكادمي فرانسه درآمد و پس از رمان آخرين روز يك محكوم (1832) به فكر رمان تازه‌اي افتاد درباره زندگي تيره‌بختان كه در آن بي‌عدالتي و قساوت قانون را درباره مقصران و داوري به سود پول و سرمايه‌داري را عرضه كند. در 1834 مدارك لازم را در اين‌باره فراهم آورد، اما انقلاب او را از نوشتن باز داشت و اتمام كتاب كه نام "بينوايان" گرفت به تعويق افتاد. اين دوره پرثمر و طولاني در آثار هوگو كه وي را به درجه اول در شهرت و افتخار رساند، به شكستي ادبي و بدبختيي خانوادگي منجر شد.

نمايشنامه حماسي و تاريخي

   نمايشنامه حماسي و تاريخي "بورگراوها" Les Burgraves كه در مارس 1843 در تئاتر فرانسه برصحنه آمد با شكست روبرو شد، در نتيجه هوگو شوق خود را از دست داد، دنباله تئاتر را رها كرد و با ژوليت دروئه به نواحي پيرنه سفر كرد. در بازگشت خبر مرگ دخترش لئوپولدين Leopoldine را در روزنامه خواند كه در رودخانه غرق شده است. هوگو براي سرگرمي و گريز از اين مصيبت به فعاليت سياسي پرداخت و عضويت شوراي عالي شهر پاريس را پذيرفت و ده سال كار ادبي را كنار گذارد. در چهارم ژوئن 1848 به نمايندگي شهر پاريس در مجلس شورا انتخاب شد. در اين هنگام روزنامه اونمان Evenement را تأسيس، كه در آن از نامزدي لوئي ناپلئون بناپارت Louis Napoleon Bonaparte، برادرزاده ناپلئون بزرگ براي رياست جمهوري حمايت مي‌كرد، به گمان آنكه اين شخص با اقتدار و نامي كه از حيثيت فراوان برخوردار بود، بتواند بر هرج و مرج غلبه كند و سرنوشت ملت را به راه درست و مستدل بكشاند؛ اما به زودي دريافت كه جاه‌طلبي و پول‌پرستي و طرز تفكر ارتجاعي لوئي ناپلئون برخلاف پيش‌بينيهاي او بوده است. پس به گروه مخالف پيوست و در هفدهم ژوئيه 1851 نطق شديداللحني برضد طرحهاي مستبدانه او ايراد و با كودتاي او مخالفت كرد و هنگامي كه نقشه‌اش با شكست روبرو شد، به بلژيك گريخت.

ناپلئون سوم نيز فرمان اخراج او را صادر كرد. دوره تبعيد هوگو از دسامبر 1851 تا سپتامبر 1870 به طول انجاميد. بيست سال تبعيد موجب شد كه هوگو مانند دوره جواني به كار شديد پردازد و پربارترين دوران كار و عالي‌ترين سالهاي بروز نبوغ خود را طي كند. او خود مي‌نويسد: «تبعيد من سودمند بود و از اين جهت از سرنوشت سپاسگزارم.» هوگو در سراسر روز در آرامش كار مي‌كرد و از نظر سياسي جمهوريخواه پرشوري گشت، چنانكه در 1859 فرمان عفو ناپلئون سوم را رد كرد و بدين طريق از حيثيت و آبروي جهاني برخوردار شد. اين دوره اوج افتخار هوگو از نظر زندگي و آثار به شمار مي‌آيد. در 1852 كينه‌اش را نسبت به اقدامهاي ناپلئون در كتاب "ناپلئون كوچك" Napoleon-Le-Petit ابراز كرد كه نوشته‌اي هجوآميز بود. پس از آن انتشار ديوان هجوآميز "كيفرها" Les Chatiments در 1853 موجب ايجاد مبارزه‌اي بر ضد غصب سلطنت گشت. اين ديوان به سبب طنز شديد و القاي روح والاي انسانيت و تنوع موضوع و سبك بر همه آثار هجوآميز سياسي كه در فرانسه منتشر شده، برتري يافت. در 1854 هوگو شعر "پايان كار شيطان" La Fin de Satan را انتشار داد و پس از نشر اشعار فراواني كه در ديوانهاي متعدد فراهم آمد، به شعر غنايي و فلسفي روي آورد.

ديوان "تأملات" Contemplations شامل اشعاري بود كه در پاريس و بروكسل به سال 1859 سروده شد و از نظر مردم شاهكار شعر غنايي به شمار آمد. هوگو در منظومه "خدا" Dieu و پايان كار شيطان اين انديشه را عرضه كرده بود كه سرانجام آزادي شر پايان مي‌پذيرد. در اين زمان ناشر هوگو را به اتمام كار رمان عظيم "بينوايان" Les Miserables برانگيخت و او پس از صرف وقت بسيار سرانجام رماني را كه سالها پيش نوشتنش را آغاز كرده بود، به پايان رساند. همچنين منظومه‌اي داستاني را آغاز كرد كه از حماسه‌هاي كوچك ساخته شده و با عنوان "افسانه قرون" La Legende des Siecles در 1859 منتشر شد. اين حماسه به سبب ادراك دقيق هوگو از امور عيني، قدرت افسانه‌سرايي و مهارت در نقل، سادگي بينش و استادي در سبك و زبان، پيروزي درخشاني كسب كرد و شاهكار هوگو به شمار آمد.

در اين حماسه مبارزه نيكي وبدي، مبارزه بشر با خدا، مبارزه روح و ماده ديده مي‌شود. هوگو در 1894 مقاله "ويليام شكسپير" William Shakespeare را انتشار داد و در 1865 "ترانه‌هاي كوچه‌ها و جنگلها" Les Chansons des Rues et des Bois را. در اين ديوان زندگي خانوادگي شاعر به صورتي بسيار پرجاذبه نمودار مي‌شود و هنر با همه سادگي و لطف در اشعار آن ستايش برمي‌انگيزد. در 1866 رمان "كارگردان دريا" Les Travailleurs de la Mer و در 1869" مردي كه مي‌خندد" L’ Homme qui rit منتشر گشت. در 1868 همسر هوگو در بروكسل درگذشت.

 هوگو در پنج سپتامبر 1870 به پاريس بازگشت و به نمايندگي مجلس شورا انتخاب شد، اما استعفاي خود را تقديم داشت و بعدها در 1876 به سمت سناتوري پاريس برگزيده شد و هنگامي كه از حكومت جديد نيز سرخوردگي يافت، به خانه خود در تبعيدگاه سابقش بازگشت. يك سال آنجا ماند، در سياست كمتر دخالت كرد و وقت خود را بيشتر به نوشتن گذراند و آثاري را كه در دوره تبعيد ناتمام گذارده بود، به پايان رساند. آثار اين دوره عبارت است از "سال وحشت‌زا" L’Annee Terrible (1872)، "نود و سه" Ouatre-Vingt-Treize (1874)، آخرين سلسله از افسانه قرون (1877-1883)، "هنر پدربزرگ بودن "L’Art d’etre grand-pere (1877)، شامل اشعاري كه از وجود دو نواده‌اش ژورژ و ژان الهام گرفته است كه در آخرين سالهاي زندگي موجب تسكين خاطر شاعر در برابر مصيبت از دست دادن فرزندانش بوده‌اند، "داستان يك جنايت" Histoire d’un crime (1878)، ادعانامه‌اي بر ضد ناپلئون سوم، "اديان و دين" Religions et Religion (1880)، "الاغ" L’Ane (1880) و مانند آن.

در منظومه اديان و دين هوگو خداپرستي عرفاني را كه در بشر وجود دارد، در برابر تعبير و تفسيرهاي خاصي كه تمدنهاي گوناگون از دين به عمل مي‌آورد، قرار داده و در منظومه الاغ با حدت و حرارت فراوان از روشهاي مختلف فلسفي انتقاد كرده است. در 1881 "چهار نفخه روح" Les Quarre Vents de l’Esprit منتشر شد. ديوان مهمي شامل چهار كتاب، از اين قرار: "هجايي" Satirique، "نمايشي" Dramatique، "غنايي" Lyrique، "حماسي" Epique. از هوگو پس از مرگ نسخه‌هاي خطي بيشمار باقي ماند كه به تدريج انتشار يافت. مانند: "تئاتر در آزادي" Theatre en liberte، "سالهاي شوم" Les Annees Funestes و مانند آن.

ويكتور هوگو محبوبترين نويسندگان زمان خود به شمار مي‌آمد. اين محبوبيت تا حدي به سبب تبعيد وي كه رنگي افسانه‌اي به خود گرفته بود و به سبب وضع سياسي او به هنگام جمهوري سوم بود كه او را مظهر حكومت تازه معرفي مي‌كرد، همچنين به سبب حساسيت و ادراك او در برابر احساسهاي بشري كه بيشتر با محروميتها و ناكاميهاي بشر ارتباط مي‌يافت و به سبب فصاحت بيان كه در عين حال از سادگي برخوردار بود و به سبب نبوغ پرثمر و تنوع استعداد. در اشعار خود همه موضوعها را به كار گرفته و از همه لحنها وهمه صورتها استفاده كرده است، از حماسي تا هجو، از مرثيه تا غزل. در آثار هوگو تضاد شب و روز، تضاد روشني و تاريكي، تضاد نيكي و بدي، تضاد وجدان و بي‌وجداني پيوسته به چشم مي‌خورد.

در نظر هوگو مسأله بزرگ مسأله وجود بدي است كه در چشم وي به صورت بي‌عدالتيهاي اجتماعي ظاهر مي‌شود. به عقيده او تنها چاره چه در تاريخ، چه در زندگي فردي ريشه‌كن كردن بدي است و تبديل اهريمن به يزدان. زندگي ويكتورهوگو به رغم ماتمها و بدبختي‌هاي خانوادگي و به رغم تبعيدها زندگي موفقي بود، برخوردار از سرنوشتي استثنائي، با مفاخر فوق‌العاده. هوگو مظهر درخشان ملت جمهوريخواه بود. خطابه‌هايش در موارد مختلف انعكاس وسيعي به همراه داشت و هرروز بر افتخار او افزوده مي‌گشت.

پاريس سالروز هشتاد سالگي او را به طور رسمي جشن گرفت. هوگو در بيست و دوم ماه مه 1885 درگذشت و دولت، اول ژوئن را عزاي ملي اعلام كرد. تابوتش در زير طاق نصرت پاريس براي اداي احترام ملت گذارده شد و پس‌از آن در "پانتئون" Pantheon، مقبره بزرگان به خاك سپرده شد.

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

مایکل چابون و جایزه ادبی ویکتور هوگو

فرهنگ و تاریخ > جوایز  - مایکل چابون نویسنده آمریکایی جایزه بهترین رمان سال 2008 را از جوایز ادبی «هوگو» از آن خود کرد.

جوایز «هوگو» که یکی از معتبرترین و باسابقه‌ترین جوایز در جهان ادبی به شمار می‌رود در سال‌جاری با رای هیات داوران از میان رمان‌ها، داستان‌ها، مجموعه‌ها، بهترین و شاخص‌ترین اثر علمی - تخیلی را انتخاب و به جامعه ادبی معرفی کرد.

مایکل چابون امسال با ارائه رمانی با عنوان «مجمع پلیسان» به بنیاد این جایزه، موفق به دریافت جایزه بهترین رمان علمی‌- تخیلی سال شد. پیش از این چابون برای همین اثر جایزه‌ بهترین رمان تخیلی و فانتزی را از سوی نویسندگان آثار علمی‌- تخیلی آمریکا با عنوان «نبولا» دریافت کرده بود.

مایکل چابون که نوشتن را از سال 1988 با رمان «رمز سن‌ پترزبورگ» آغاز کرده است در سال 2001 با انتشار یکی از موفق‌ترین آثارش با عنوان « عجیب‌ترین حوادث سرباز و خاک» موفق به دریافت جایزه پولیتزر همان سال شد. این نویسنده سال گذشته نیز با انتشار رمان اسرار آمیز و پلیسی « مجمع پلیسان» توانست توجه بسیاری از مخاطبان و منتقدان ادبی را در سراسر آمریکا و اروپا به‌خود جلب کند و فروشی بی‌سابقه برای این اثر را در میان فهرست پرفروش‌ترین آثار ادبی آمریکا رقم زند.

به گفته نیویورک ریویو، این نویسنده 46 ساله یکی از مهم‌ترین و سرشناس‌ترین نویسندگان هم‌نسل خود در جامعه ادبی آمریکا است که آثاری وهم‌انگیز، پیچیده و مملو از استعاره و ایهام دارد. از این نویسنده علاوه بر رمان،  آثار دیگری در حوزه‌ کتاب‌کودک، فیلمنامه، نمایشنامه و مجموعه داستان تا به امروز منتشر شده که «جوانی گرگ»، «‌جهان‌مدل»، «راه‌حل نهایی»، «‌پسران شگفت‌ انگیز» و « جنتلمنی در راه» از جمله پرفروش‌ترین آنهاست. به گفته روزنامه گاردین، کانی ویلیس با داستان «همه روی زمین نشسته‌اند»، تد چیانگ با رمان کوتاه «تاجر و دروازه شیمی‌دان» و الیزابت بیر با داستان کوتاه « جزر و مد» افرادی هستند که جایزه بهترین اثر را در بخش رمان کوتاه، داستان و داستان کوتاه در جوایز ادبی هوگو به‌خود اختصاص داده‌اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 19:3  توسط نورالدین  | 

کلیات هوگو3

 

بازگشت هوگو به ميهن

بعد از مدتي كه اهالي جزيره ژرسي ويكتورهوگو را بآن مذلت بيرون كرده بودند وقتي شهرت و آوازه اين مرد بزرگ در جهان شهرت يافت چندين از رجال آن جزيره نامه اي به او نوشته خواهش كردند كه بدانجا باز گردد.

هوگو بنا بخواهش و دعوت آنها بدان جزيره رفت و يه روزي كه وارد آنجا شد در تمام ديوارها نشته بودند: ويكــــــــــتورهوگـــــو وارد شد.

 ويكتور هوگو در مدت اقامت مجدد خود در اين جزيره نطقها و سخنرانيهاي هيجان انگيزي پرداخت و به آنها متذكر شد وقتي يك مشت مردم در يك قطعه از خاك براي خودخانه و كاشانه اي مي سازند و آنجا را آباد مي كنند ديگران حق ندارند  كه آنها را از دسترنج خود محروم سازند.

هوگو پس از اندك توقف در اين جزيره دوباره به كرنسي بر گشت و زندگي تنهاي خود را از سر گرفت.در اين اوقات بود كه بنا به دعوت و خواهش مادام هوگو دو مرتبه ژوليت با خانواده آنها بناي معاشرت گذاشت و طولي نكشيد كه يكي از اعضاي  خانواده هوگو بشمارمي رفت تا اينكه جزءدوستان مخصوص مادام هوگو قرار گرفت.اما چيزي نگذشت كه اين دوستي والفت بدوري وجدائي ابدي منجر شد.باين معني كه مادام هوگو در 25 اوت1868 در بركسل مريض شد و در بيست وهفتم همان ماه چشم از جهان فروبست.مادام هوگو در فرانسه بخاك سپرده شد .ولي ويكتورهوگو چون درآن تاريخ نمي توانست قدم در خاك فرانسه بگذارند تنها تا مرز فرانسه و بلژيك جنازه زنش را مشايعت كرد.هوگو در سفر بروكسل يك اثر ديگر كه فوق العاده جالب بود بر ساير آثار خود افزود.اين كتاب كه باعث مناقشات بسياري شده    بود تحت عنوان مردي كه ميخندد انتشاريافت.

ازياداشتي كه خود مؤلف بر آن افزود ،معلوم مي شود 21 ژويه 1866 در بروكسل آنرا شروع كرده و بعد از دوسالي كه در كرنسي به نوشتن آن مشغول بوده ودر ساعت ده ونيم روز 23 اوت 1868 در بروكسل باتمام رسيده است.

در اين داستان هوگو تمام قدرت نويسندگي خود را بكار برد ومهارت عجيب خود را در تشريح احساسات بشري به ظهور رسانده است.

هوگو در اين اثر جاويدان شرح مبسوطي از درياها واقيانوسها وطوفانها ي شديد واحساسات دريانوردان ذكر كرده است.

اطلاعات هوگو در امور دريانوردي و طرز زندگي ملاحان و اصطلاحات ملاحي و آلات وادوات كشتي شگفت انگيز است.

انتشار اين كتاب مورد پسند بسياري از مردم واقع گرديد ولي مجمع دانشمندان آنرا با حس عدوات تلقي نمودند وبسياري از آنها مي گفتند كه از فهم عبارات آن عاجزند.

بعد از سقوط ناپلئون و بر چيده شدن حكومت ديكتاتوري او،ويكتورهوگو از كرنسي حركت نمود وهنوز به بلژيك نرسيده بود كه شكست واسارت امپراطور غاصب در سدان روي داد.در پنجم دسامبر 1870 ويكتور هوگو كه نوزده سال تمام از ميهن خود آواره شده بود قدم به خاك فرانسه گذاشت.در فوريه سال 1871مردم پاريس او را به نمايندگي مجلس ملي كه در آن زمان در بردوتشكيل مي شد انتخاب نمودند.

ژوليت و شارل هوگو وزنش و دو فرزند او با ويكتور هوگو به بردو روان شدند.دوره نمايندگي هوگو بسيار كوتاه وپرزحمت بود .در مجلس پيشنهاد نمود كه به گاريبالدي ،نظر به خدماتي كه به ملت فرانسه كرده است تابعيت فرانسه اعطا نمايد ولي ساير اعضاي مجلس با وي موافقت نكردند و اودر ماه مارس همان سال از نمايندگي استعفا داد.

بدبختانه در اين موقع مصيبت ديگري بر شاعر روي نمود كه او را بيش از حد متأثر ساخت.شبي عده كثيري را در مهمانخانه ،براي خدا حافظي دعوت كرده بود ،به او خبر دادند فرزندش شارل در كالسكه اي كه با آن به طرف مهمانخانه مي آمده بدرود حيات گفته است.نعش اورا به پاريس برده و در18 مارس در مقبره خانوادگي به خاك سپردند.فوت ناگهاني شارل پس از مرگ لئوپولدين ،در روح    ويكتور هوگو اثر عميقي داشت.

يكي از بدبختي هاي ويكتورهوگو اين بودكه همه فرزندان او به جز دختر كوچكش ،آديل در زمان حيات او بدرود زندگي گفتندو اين دختر نيز بعلت اختلال حواس كارش كم كم به ديوانگي كشيد و در تيمارستان پاريس زنداني شد.

اين دختر در هنگامي كه خانواده هوگو در كرنسي اقامت داشتند بر خلاف اجازه پدر به ناخداي كشتي انگليسي عشق ورزيد و به اتفاق او به هندوستان گريخت ولي   اين عاشق نا بكارنسبت به او بيوفائي كرد و اورا ترك گفت و آبل    بيچاره از فرط تالم به جنون كشيد.

دو سال يعد از مرگ شارل ،پسر ديگر هوگو فرانسوا نيز در گذشت و با اين مصيبت اطراف ويكتور هوگو بكلي از خانواده اش خالي ماند واين پدر مصيبت ديده به نگاهداري وپرستاري دو كودك شارل پرداخت.

در تمام اين مدت ژوليت يك دقيقه از او جدا نمي شد و اگر گاهي شاعر پير به بعضي از زنان زيبا كه در خانه اش آمد ورفت داشتند توجه مي كرد ژوليت او را  ببار ملامت مي گرفت وزبان اندرز مي گشود تا وي را از اين خيالات منصرف سازد.

سي سال پيش كه هوگو مي خواست عضويت در آكادمي را بدست بياورد ژوليت ساعتي از اوجدا نشده مانند سايه اي بدنبالش مي رفت اكنون نيز بعد از اينكه زن وفرزندانش مرده بودند آن يار با وفا بهمان منوال رفتار مي كرد تا جائيكه هر وقت يكي از دوستان نزديك هوگو در ميگذشت و اوبرسر گوري خطابه اي مي خواند    ژوليت پهلوي او مي نشست.

ژوليت در سال1874 در حاليكه هفتادويكسال از عمرش مي گذشت آخرين رمان خود را كه نودوشهناميده بود منتشر ساخت و مانند كتاب سابقش مورد گفتگوي زياد شد.

در اين كتاب هوگو از انفلاب خونين 1793 گفتگو مي كند و روبسپير،دانتون را به باد انتقاد گرفته تمام حوادث شوم آن زمان را شرح مي دهد.

 

پايان زندگي هوگو

  در جريان سالهاي 1879 و1881 ويكتور هوگو منظومه ها و رساله هاي پاپ و ترحم عالي و الاغ ،چهار طبيعت مخالف و در دوره تبعيد و بعد از آن رساله هاي   مذهب ومذاهب و آخرين خوشه را انتشار داد .

در سال 1882 چون به هشتادمين سال زندگي خود رسيده بود مردم فرانسه براي تجليل مقام شاعر جشن بزرگي گرفته و پانصدهزار نفر مردم پاريس با دسته هاي موزيك و نمايشهاي ملي بسوي خانه او شتافتند.

ويكتورهوگو چون اين جمعيت كثير را ديد با نواده هاي خود ژان وژاك در ايوان خانه خود نمايان گرديد و مردم با صداي بلند زنده باد هوگو را بلند كردند.

هوگو از شدت مسرت به گريه افتاد و مردم او را فرشته انسانيت ،روح عصر لقب مي دادند .

در سالهاي اخير ويكتور هوگو كه مجددا به نمايندگي مجلس سنا انتخاب شده بود گاهي حاضر مي شد اما در اين اوقات ديگر ژوليت همراه او نبود و بطوريكه از نامه هايش پيداست به علت كسالت نمي توانست در جلسات آكادمي  با شاعر پير حضور بهم رساند .

با اين حال يك بار ديگر ژوليت با وجود ضعف و بيماري از بستر برخاست و به تئاتر رفت تا نمايش شاه تفريح مي كندهوگو را كه در سال 1832 در اولين شب نمايش توفيق شده بود واكنون دوبارة بر روي صحنه مي آيد تماشا كند . آخرين نامه اي كه ژوليت خطاب به هوگو نوشته و نسخه اي از آن در دست است در تاريخ اول ژانويه 1883 بود كه بسيار مختصر و با اين مضمون است:

((معبود عـزيــزم نمي دانم سال آينده در اين موقع كجا خواهم بود ولي مسرور و مفتخرم كه نامه زندگي خود را با اين جمله خاتمه داده و امــضا مي كنم و مي نويسم ترا دوست دارم .))   ژوليت

روز پانزدهم ماه مه 1883 ژوليت كه براي هوگو آن همه فداكاري كرده و به او عشق ورزيد ه بود زندگي را وداع گفت و هوگو را در زندگي تنها گذاشت . بعد از مرگ ژوليت زندگي ويكتورهوگو چندان دوام نيافت و درست دو سال بعد از مرگ او در شب چهاردهم مه 1885تغيير حالتي در خود احساس نمود و خبر بيماري او در همه جا پراكنده شد .

دوستان وي، حتي رئيس جمهور فرانسه بوسيله ژنرا ل پي تيه ، نمايندگان  مجلس ملي ، اعضاي مجلس سنا ، سفراي مقيم پاريس و بزرگان فرانسه ، اعضاي آكادمي ،  مأمورين دولتي، معلمين مدارس عالي همگي هر روز حال او را مي پرسيدند .

بيماري هوگو را ذات الريه تشخيص دادند و دو ماه طول كشيد و بالاخره روز پنجشنبه 21 مه از حالت بيهوشي به خود آمد و  وصيت نامه خود را كه خيلي مختصر بود به اين شرح نوشت :

(( پنجاه هزار فرانك از دارائي خود را به بينوايان مي بخشم.))

((ميل دارم جسد مرا با تابوت فقرا به گورستان ببرند.))

((از دعا و طلب مغفرت كليسا بيزارم.))

((مي خواهم همه مردم مرا دعا كنند.))

((به خداوند ايمان كامل دارم.))

تعجب در اين جا است با اينكه ويكتورهوگو در وصيت نامه خود با صراحت تمام از مداخله كشيشان بيزاري جسته بود با اين حال اسقف پاريس اصرار داشت كه بر بالين او حاضر شده مراسم استغفار گناهان را اجرا نمايد  ولي ديگران مانع شدند و به او گفتند كسي كه دستگاه آنان را مسخره كرده  و نخواسته است كشيشي بر بالين او حاضر شود مداخله كشيشان در اين موقع از احترام او خواهد كاست .

بالاخره روز جمعه 12 مه 1885 ويكتور هوگو در سن هشتادو سه سالگي در گذشت  و مردم پاريس را دچار اندوه و سوگواري ساخت .

اگر چه وصيت كرده بود او را مانند بينوايان به خاك بسپارند ولي  شوراي وزيران فرانسه فرمان داد كه مراسم با شكوهي براي تجليل اين مرد بزرگ   با هزينه دولت بر پا دارند .

از اين جهت در بامداد روز 31 مه جنازه هوگو را در تحت مراقبت  دوازده نفر از شعراي بزرگ به طاق نصرت حركت دادند و يك شبانه روز در آنجا گذاشتند سپس دسته اي از سربازان آن را حمل كرده پس از عبور از خيابانها كه گروه كثيري براي مشايعت و اداي احترام آمده بودند    به پانتئون مدفن رجال فرانسه بردند و پس از اداي مراسم و خواندن  قصيده ها و خطابه ها ي غم انگيز به خاك سپردند.

مراسم تشييع جنازه هوگو چنان با شكوه بود كه كسي تا آن روز نظير آن را نديده و بياد نداشت و شايد بيشتر از يكصدو پنجاه هزار نفر براي  مشايعت او حاضر شدندو مبلغي متجاوز از يك ميليون فرانك فرانسه   هزينه اين مراسم از خزانه دولت به مصرف رسيد.

ويكتور هوگو از نظر صفات شخصي و مقام ادبي در زمرة مردان بزرگ جهان  قرار دارد و به جرأت مي توان گفت كه عظمت تاريخي و ادبي قرن نوزدهم مرهون زحمات و جانفشاني  هاي اين مرد بزرگ بوده است .

نوزده سال براي آزادي در يكي از جزاير مانش آواره و دور از ميهن   در حال تبعيد بسر برد و با نطق ها و خطابه ها ي خود   تازيانه هاي بسيار سختي ، بر پيكر ستمگران و غارتگران سياسي وارد ساخت  و از مردم پابرهنه و مستمند جانب داري كرد و قوانين و مقررات اجتماعي را تغيير داد   و اصول آزادي و مساوات را كه در آنزمان امري محال و باور نكردني   به نظر ميرسيد انتشار داد و مدت پانزده سال با نهايت تجليل و احترام   در كشور خود بعد از بازگشت از تبعيد زندگي كرد.

امتناع و انزجار از مراسم مذهبي در هنگام احتضار بخوبي نشان مي دهد كه با خرافات و اوهام مذهبي عداوتي سخت داشته ومذهب را از هر گونه خرافات وتشريفات زائد كه كشيشان براي امرار معاش خود دودستي چسبيده بودند.

مبرا مي دانست مذهب او انسانيت وخدمت بعالم بشريت بود و اين نكته را در در صفحات كتاب بينوايان با قلم تواناي خود باثبات رساند و با اعمال زور وايجاد جبرخانه وزندانهاي تاريك و مجازاتهاي غير قانوني كه زمامداران براي بقاي حكومت خود پنجه هاي خويش را به خون بيگناهان آلوده ساخته بودند،كاملاًمخالفت داشته ودر تمام نوشته هاي خود اين قبيل زمامداران وچنين  حكومتي را محكوم به زوال دانسته است. 

هوگو عقيده داشت بهترين دين ومذهب آن است كه بگذارند مردم آزاد باشند وخودشان بر مقدرات خويش حاكم شوند.

براي اثبات مدعاي هوگو همينقدر كافي است كه يك شخص دقيق وموشكاف كتاب بينوايان را مانند كسي كه يك كتاب مقدس را با احتياط واحترام تمام مطالعه مي كند با دقت تمام بخواند.

 حبس خانه ها وشكنجه خانه ها با غل وزنجير ها،مانند زندان تولون بهترين نمونه يك حكومت ستمكارانه اي است كه ويكتورهوگو در كتاب بينوايان آنرا بخوبي تشريح كرده و يكي از افراد اجتماع مانند ژان والژان را بشما معرفي مي كند و باثبات مي رساند كه تمام مساعي و كوشش هاي زمامداران ستمكار براي سياست افراد بيگناه نمي توانست به نتيجه برسدولي روح پاك و اندرزهاي حكيمانه يك كشيش عادل موفق گرديد آن مرد افسار گسيخته را به يك موجود عادل و بزرگواري چون موسيومادلن تغيير شكل داده و او را واردار سازد كه چون يك فرشته نيكوكار مدت بيست سال   در مقابل صدمات و حق كشي هاي شخصي چون ژاور كه نماينده  دستگاه ظالمانه آن زمان بود مقاومت نمايد و سرانجام دختر  بدبخت و بي خانماني را كه دست تطاول بشري به مهمانخانه تنارديه فرستاده بود ،از مذلت نجات دادوبا يك فداكاري بي نظير آينده اين دختر را تأمين نمود وخود در گوشه عزلت با يأس و نوميدس در حاليكه از فداكاري هاي خود خشنود شده بود جان سپرد.

اينها مطالبي بود كه ويكتورهوگو در كتاب بينوايان مجسم ساخت وتا دنيا باقي است وتا جهان پايدار است اين اثر بزرگ ادبي و اخلاقي براي راهنمايي افراد بشر مورد استفاده قرار خواهد گرفت.

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

توضیحاتی در ارتباط با بینوایان

نام كتاب: بينوايان

نويسنده : ويكتور هوگو

برگرفته از : سيري در بزرگترين كتاب‌هاي جهان

انتخاب :  دفتر معرفي و نقد ادبيات كلاسيك جهان (6)

تصويرسازي و گرافيك : علي نامور

ناشر : شركت سهامي كتابهاي جيبي وابسته به انتشارات اميركبير

 

ششمين جلد از دفتر معرفي و نقد ادبيات كلاسيك جهان به كتاب بينوايان ويكتور هوگو اختصاص يافته است. كتابي كه اكثر افراد آنرا خوانده‌اند و يا فيلم آنرا به تماشا نشسته‌اند.

ويكتو هوگو ( 1802 – 1885 ) ، شاعر و داستان‌نويس و بزرگترين چهره ادبي فرانسه در قرن 19. هوگو با قلم اعجاب‌آور خويش و تلفيقي از فقر و بي‌عدالتي فاصله طبقاتي و انقلاب 1948 فرانسه از يك سو و عشق و عاطفه و انسانيت از سوي ديگر ، داستاني را توصيف مي‌كند كه ميليون‌ها نفر را در سراسر جهان  از فرهنگ‌هاي گوناگون در 150 سال گذشته گويي با قهرمانانش زندگي كرده و با آنها رنج كشيده‌اند . هوگو با خلق چند قهرمان كه جالب‌ترين آنها ژان والژان است همچون يك خالق، انسان‌هايي را به اين دنيا آورده كه هرگز نمي‌ميرند و تا جهان باقي است نام آنان نيز در ذهن روشنگر مردم باقي است .

هوگو چهارسال متوالي براي نگارش بينوايان وقت صرف كرد تا بتواند آيينه‌اي روشن و تابنده از زندگاني مردم محروم و تهيدست فرانسه در قرن اول نوزدهم را به تصوير بكشد . بينوايان اثري است سرشار از پژوهش‌ها و بررسي‌هاي اخلاقي، فضيلت يا رذيلت بشر و نويسنده طرفدار اخلاق است و همه جا در اين ترازوي داوري كفه نيكي را بر بدي مي‌چرخاند .  

ژان وال ژان به جرم سرقت يك قرص نان آنهم براي سيركردن طفل گرسنه خواهرش به پنج سال زندان در بيست و شش سالگي محكوم مي‌شود. او كه تحمل اين مجازات سنگين برايش سخت بود تصميم مي‌گيرد كه از زندان بگريزد . فرار از زندان محكوميت او را به نوزده سال افزايش مي‌دهد . ژان وال ژان پس از آزادي از زندان مردي چهل و پنج ساله است كه شراري از نفرت و انتقامش درونش زبانه مي‌كشد . در بيرون از زندان هيچ كس از او استقبال نمي‌كند و با اطلاع از محكوميت او حتي سرپناهي هم به او داده نمي‌شود . ژان، پرسان پرسان به منزل اسقف نيكوكاري مي‌رسد و شب را با اجازه كشيش در خانه او مي‌ماند . اما شبانه با سرقت اموال اسقف از آنجا گريخته و دوباره توسط ماموران به جرم دزدي دستگير مي‌شود اما اسقف سرقت ژان وال ژان را ناديده مي‌گيرد . بخشش اسقف زندگي ژان را تغيير مي‌دهد .

ژان وال ژان با ورود به شهر مونتروي و استفاده از ابتكارات خود صنعت شهر را متحول مي‌كند تا آنجا كه مونتروي تبديل به بزرگترين مركز توليد كهربا و اجناس كهربايي مي‌گردد و جمع كثيري در آنجا به كار مشغول مي‌شوند . ژان در  اين شهر صاحب ثروت و شهرت و قدرت مي‌شود . همه مردم او را به اسم بابا مادلن مي‌شناسند و شهردار مونتروي است . از ديگر شخصيت‌هاي اين داستان كارگر زني به نام فانيتن است كه كه در كارخانه‌هاي شهر مونتروي كارگري مي‌‌كند تا هزينه نگهداري دخترش كوزت را براي خانواده تنارديه كه از او نگهداري مي‌كنند بفرستد . فانتين از كارخانه بدون اطلاع بابا مادلن اخراج مي‌شود . بازرس ژاور قصد مي كند فانتين را مجازات كند كه شهردار از اين زن بيچاره حمايت مي‌كند . از اينجا به بعد بازرس ژاور مدام بدنبال اينست كه شخصيت واقعي بابامادلن كه همان ژان وال ژان است را افشاء كند . در اين هنگام حادثه ديگري روي مي‌دهد و در شهر آرا متهمي را به جرم سرقت و آزار ارباب به زندان مي‌افكنند و همگي شهادت مي‌دهند كه متهم كسي جز ژان وال ژان محبوسي  نيست كه ساليان متمادي مجريان عدالت را به ستوه آورده است . در پايان دادرسي بابامادلن براي رهايي متهم دوباره شخصيت واقعي‌اش را افشاء مي‌كند و به زندان مي‌افتد . اما از زندان مي‌گريزد تا به عهد خود براي نگهداي دختر فانتين يعني كوزت عمل كند . ژان وال ژان و كوزت پس از آن در شهر پاريس زندگي آرامي را آغاز مي كنند تا زماني كه كوزت ازدواج مي‌كند و پدر براي اينكه افشاي شخصيت قبلي‌اش زندگي كوزت را به خطر نيندازد دختر و همسر او را تا زمان مرگ ترك مي كند . در بخشي از اين اثر مي‌خوانيم :

« كوزت : پدر ، تو نبايد بميري ... تو بايد زنده بماني ... چشمانت را باز كن ... چطور حاضري از دختر دلبندت كوزت چشم پوشي كني ؟ چطور حاضري مرا تنها بگذاري ؟

ژان وال ژان : كوزت ... اگر مي‌تواني از مردن من جلوگيري كني بكن ... از خدا بخواه كه من نميرم ... من چند لحظه پيش مرده بودم ... اما حالا كه تو آمدي  زنده شدم ...

اندوه و زاري كوزت بيهوده است و زمان مرگ قهرمان بزرگ فرارسيده است . ژان وال ژان ديده بر روي زندگاني فرو مي ‌بندد در حالي كه دختر دلبند فانتين و شوهر او ماريوس در كنار بستر او زانو زده‌اند و دستان او را غرق بوسه ساخته‌اند . »

مردم جهان پنج جمله وصيت‌نامه ويكتور هوگو را هرگز از ياد نمي‌برند :

پنجاه هزار فرانك از دارايي خود را به بينوايان مي‌سپارم.

ميل دارم جنازه مرا با تابوت تهيدستان به گور سپارند .

از دعا و تمناي آمرزش كليسا بيزارم .

آرزويم اينست كه مردم برايم دعا كنند .

به خداي بزرگ ايمان دارم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 19:2  توسط نورالدین  | 

کلیات هوگو2

 

ويكتورهوگو بر كرسي آكادمي فرانسه

در سال 1838 ويكتورهوگو صاحب فرزندي بنام ((فرانسوا ويكتورهوگو)) گرديدو در همين سال بود كه با انتشار درام مهيج ومنظومي بنام ري بلاس اقدام كرد.مدتها بود كه هوگو مي خواست داخا آكادمي فرانسه شده ودرزمره چهل زنده جاويد بركرسي آكادمي تكيه زند ولي لازم بود كه آراء تمام اعضاء را تحصيل نمايد و   در اين قسمت نيز ژوليت نيز نمي گذاشت كه او تنها به ديدن   اين وآن برود،هميشه همراه او مي رفت و در كالسكه به انتظارش مي نشست.

در اين سالها هوگو چندين بار براي بدست آوردن عضويت اين انجمن كوشيد ولي موفق نشد زيرا بمحض اينكه يك محل خالي در آكادمي پيدا مي شد،كسي ديگر را به عضويت معين مي كردندو هوگو را نمي پذيرفتند.

با اين حال ژوليت هميشه او را تشويق مي كرد و از كوشش دست نكشيد تا اينكه در ژانويه 1841 كه يكي از اعضاء‌انجمن وفات كرد و انتخاب به عمل آمد    بالاخره هوگو با اين مقام نائل گرديد.

ويكتور هوگو نخستين خطابه ورودي خود را در كمال فصاحت انشاد نمود.ژوليت بقدري آرزومند بود كه هوگو را درجلسه آكادمي به چشم ببيند كه از بامداد آن روز به آنجا شتافت و پيش از آن كه گارد احترام براي اداي سلام به آنجا برسد داخل مردم شد و در صف چهارم جا گرفت.

در اين هنگام لوئي فيليپ بر فرانسه سلطنت مي كرد وچون هوگو درمدح اين پادشاه زياد مبالغه كرده بود پادشاه ميل داشت اعضاي خانواده سلطنتي در پذيرائي رسمي هوگو در آكادمي حضور به هم رسانند،بنابراين چندين نفر از شاهزاده خانمها وگروهي از اشراف و اعيان و بزرگان پاريس با لباسهاي فاخر و جواهر گرانبها در جلسه حاضر شدند.

سال 1843براي ويكتور هوگو سال بسيار شومي بود زيرا او در اين سال دختر بزرگ خود لئوپولدين را ازدست داد و اين پيشامد بزرگترين   ضربه اي بود كه بر پيكر احساسات شاعر وارد كرد.

لئوپدين در اين هنگام دختر بيست ونه ساله بود وچند  ماهي از ازدواجش نمي گذشت كه روزي زن وشوهر جوان براي تفريح سوار قايقي شده به رودخانة سن رفتند و در نتيجه امواج خروشان هر دو را غرق شدند.

هوگو بعد از اين واقعه جانگداز مدتي از سرودن اشعار و نوشتن كتاب خود داري كرد.نخستين اثرش را پس از مدتها سكوت بنام لئوپولدينو بيادبود آت دختر ناكام سرود كه بعد ها در تبعيد آنراتكميكرد.

هـــوگو در سياست

لوئي فيليپ پادشاه فرانسه به ويكتور هوگو توجه خاصي داشت زيرا او در نوشته ها و در اشعارش به نفع سلطنت زيادكرده بود،از اين رو براي تقدير از هوگو در سال 1845او را به سمت سناتور انتصابي به مجلس سنا و اعيان فرانسه فرستاد.

در فوريه 1848 تمام مردم كشور فرانسه دچار وحشت ودهشت غريبي شدندزيرا پادشاه فرانسه بطور ناگهاني از پاريس خارج شد ودر نتيجه يك انقلاب داخلي،هرج ومرج زياد در سراسر كشور برپا كرديد!

در اين اوقات بود كه هوگو از دايره شعر و ادب قدم فراتر نهاد و وارد عالم سياست گرديد.مردم تكليف خود را نمي دانستندو يك تن از دايره شعراي مشهور   بنام لامارتين ،به اتفاق هوگو پيشنهاد كردندكه يك حكومت موقتي تشكيل دهند وويكتور هوگوقرار شد پست وزارت فرهنگ را اختيار كند.

با اين ترتيب چندين ماه در پاريس اغتشاش و شورش حكمفرما بود وجنگهاي سختي در كوچه ها وخيابانها دست مي داد،يعني مردم گرسنه وبيچاره سنگرهاي بزرگ بر پا كرده بودند كه اين جمهوريت رامنقرض سازند.

در اين اوقات لوي بناپارت پسر اوئي برادر ناپلئون كه پادشاه سابق هلند بود به وكالت مجلس انتخاب شد وهوگو كه در اين مجلس جزء سلطنت طلبان محسوب مي شد و ازهمان تاريخ با ناپلئون بناي دشمني را گذاشت.

ويكتور هوگو در سالهاي هرج ومرج با نطقهاي شديد و خطابه هاي غراي خود در مورد تأمين بودجه و فرهنگ وفساد اجتماع و ساير مسائل حياتي توجه تمام مردم را بطرف خود جلب كردبه علت همين نطقهاي طولاني كه در مجلس مي كرد و ازآزادي مردم وبينوايان دفاع مي نمود نه تنهادر بين روشنفكران محبوب شد،بلكه طبقه رنجبر وبيچارگان نيز خواه او شدند وهمه مردم پاريس او را از جان ودل دوست ميداشتند.

وقتي لوي ناپلئون به پادشاهي فرانسه رسيد ودر صدد برآمد كه دوره امپراطوري را تجديد براي نمايد براي تقويت موقع و دوام وبقاي حكومت خود دست به اقداماتي زده بود.از جمله اينكه توانست حزب مقتدري در داخله كشور به طرفداري خويش دهد و از طرف ديگر ارتش را فريفته خود ساخت ساخت .

با اين ترتيب لوي ناپلئون مقدمات كودتاي سال 1851 را فراهم ساخت هرج ومرج غريبي حكمفرما شد وجمعي در خيابان ها بر عليه شاه شروع به تظاهرنمودند و ويكتورهوگو در سر دسته مخالفين قرار داشت و اين هرج ومرج را تقويت ميكرد واعلاميه اي بدين شرح در بين مردم انتشار داد:

((لوي ناپلئون خائن است او قانون اساسي را نقض كرده،او عهد را شكسته ،او از دايره قانون خارج شده است.))
اما با تمام اين اقدامات لوي ناپلئون فائق شد وپس از اينكه رأي عمومي را بدست آورد به جنگ با مخالفين كودتا مخصوصاً جمهوري خواهان ادامه داد و از جمله هشتاد وچهار نفر از نمايندگان مجلس ملي را كه از آن جمله ويكتور هوگو هم بود بنامامنيت عمومي از فرانسه تبعيد شدند.

قبل از اينكه فرمان تبعيدش امضاء‌ شود ،چون هواي فرانسه را براي مزاج خود سازگار نديد و بيم آن مي رفت كه در اين هرج ومرج به پاي گيوتين بشتابد،پس از اينكه مدتي مخفي بود به بلژيك عزيمت كرد.

ژوليت در هفتم دسامبر همان سال در بروكسل منزلي براي شاعر اجاره كرد و با كمال تشويش ونگراني منتظر ورود او شد ،روز سيزدهم ويكتورهوگو كه خود را بصورت يك كارگر ساده وعادي در آورده بود،وارد بروكسل گرديد.در اين سفر از نوشته هاي خود بغير از مسوده هاي بينوايان چيز ديگر همراه نداشت.

بعد از اينكه ويكتورهوگو در بروكسل استقرار يافت بنوشتن ،تاريخ جنايت پرداخت ودر ضمن قسمتي از اشعار دلفريب خود را بنام كيفرهابه نظم در آورد.هوگو تصميم گرفته بود تا دمار از روزگار ظالم بر نياورد از پاي ننشيند .بنابراين هنوزتاريخ جنايت كيفرها را تمام نكرده بود كه دست به تـــأليف  كتاب جديدي به نام  ناپلئون كوچولو  زد.

اين كتاب مانند تازيانه اي بر پيكر ناپلئون تاخته بودكه آبروئي براي او بـــاقي نگذاشت.

درباره واردكردن نسخه اين كتاب به فرانسه كه به طور قاچاق صورت گرفت يكيك از نويسندگان تبعيدي در كتاب خود بنام تبعيد شدگان   فرانسوي در بلژيك ،مي نويسد :اولين نسخه  ناپلئون كوچولو را در شكم ماهي بزرگي قرار داده و بطور قاچاق وارد خاك فرانسه كردند و يكي از بانك داران بزرگ كه هميشه اولين چاپ كتابها را جمع آوري مي كرد آن را به هشتاد فرانك خريد.

ژوليت اين كتاب را بدست خود استنتاخ كرده بود و ويكتورهوگو براي تشكر از اودواتي راكه در نوشتن اين كتاب بكار برده بود به وي هديه كرد وبيتي روي آن نوشت كه مضمونش اين بود:

((اين دواتــي است كه ناپلئون كـــوچــــولــــــو بــــدان نوشته شده .))

بعدها يك پزشك بنام ملشير كه از پزشكان مخصوص ناپلئون بزرگ بود از ژوليت خواهش كرد كه اين دوات را به او بدهد و مدتي بعد ،اين پزشك  بخدمت ناپلئون در آمد و او اين دوات را از او گرفت.

در اين زمان نفوذ ناپلئون در بلژيك زياد بود .از اين رو ويكتور هوگو تصميم گرفت بجاي ديگر برود و جزيره ژرسيرا در انگلستان براي مسكن خود انتخاب كرد.

نخستين چاپ كيفرها در ژرسي انتشار يافت و شاعر در ضمن اشعار آبدار وشيرن خود شجاعت و فضائل اشخاصي را كه در راه حق وعدالت جنگيده بودند بيان كرد ورؤساي امپراطوري دوم و جنايتكار بزرگ يعني  لوئي ناپلئون را كه اينهمه كشتار را در خيابان ها فراهم آورده بود مورد طعن ولعن قرار داد.

چون كتابهاي ويكتورهوگو با وجود سانسورهاي شديد بخاك فرانسه واردمي شدو شاعر سياستمدار در اين جزيره بر عليه ناپلئون و اعمال آن سخنراني هاي   هيجان انگيزي مي نمود،از اين رو ناپلئون به وحشت افتاد و از دولت انگلستان خواستار  شد كه او را از اين جزيره تبعيد نمايد.در اوائل سال 1855 دولت انگليس امپراطور و  عروسش را به قصر ويندور دعوت نمود كه مهمان ملكه انگلستان و شاهزاده آلبرت شوهر او باشد.وقتي امپراطور و ملكه در ساحل انگليس پياده شدند ارتش فرانسه و انگليس در كريمه با روسها مي جنگيدندازاين رو دولت انگليس مقدم امپراطور فرانسه را با كمال احترام پذيرايي كرد.

اين روابط دوستانه مهاجرين با گستاخي تمام نامه سر گشاده اي به ملكه انگليس نوشت و او را متهم ساخت كه با پذيرايي از پادشاه فرانسه دامن   عصمت خود را آلوده نموده است.    

انتشار اين نامه باعث هيجان عمومي در انگليس گرديد.اهالي جزيره شورش كردندو نزديك بود تمام فرانسويان مهاجر مقيم ژرسي را نابود نمايند.اما با دخالت قواي دولت غائله رفع شد و يك هفته بعد تمام آنها بغير از ويكتور هوگو ازآن جزيره خارج شدند و در سي ام اكتبر 1855 به جزيره گرنسي رهسپار گرديد.

بايد گفت كه ويكتور هوگو در ادبيات جهان اطلاعات وافر داشت زبان لاتين را خوب مي دانست و درآن تحقيقات عميق نموده بود و اكثر لغات خارجي را بخوبي ياد گرفته و در نوشتجات خويش بكار مي برد.از علم ستاره شناسي آگاه بود و نوشته ها و نظريات دانشمندان هيئت را بدقت مطالعه كرده بود. تاريخ قديم وجديد وهزاران چيز ديگر را بخوبي مي دانست وانسان متعجب مي شود كه چگونه     اين مرد بر تمام علوم دست يافته است.

آخرين اثر هوگو در جزيره گرنسي (( انتقام)) بود،وقتي وارد اين جزيره شد در سال1855 دو جلد از كتاب انديشه هاي او در پاريس چاپ شده بودو سه سال بعد قسمت اول منظومه اي بنام افسانه قرون را منتشر ساخت.

هوگو در اين اثر زيباي خود،بيشتر اشعار فلسفي خود را گنجانده وفكر نافذ خود را در اعماق قرون گذشته فروبرده و صحنه هاي زيبا از آن بيرون كشيده است.

براي چه وچه وقت ويكتور هوگو بينوايان را نوشت ؟

بينوايان بدون شك يكي از شاهكارهاي برجسته دانشمند بزرگ محسوب مي شود ،داستان زنده اي است كه اعماق قلب وروح بشري را هويدا مي سازد .

ويكتورهوگو در نوشتن اين كتاب ابتكارات عجيبي بكار برده كه درنوع خود تقريباًبي نظير است و در ضمن اين داستان غم انگيز مطالبي فلسفي و تاريخي بميان آورده كه گرچه با اصل موضوع مربوط نيست ولي خود محبث بسيار عالي جداگانه اي است.مانند حادثه جنگ واترلو كه در اين مبحث تاريخ فرانسه را بدون طرفداري از هيچ طرف،حلاجي وحقايق تاريك را از پرده اختفا بيرون كشيده است.

در كتاب بينوايان ،تمام شخصيت ها وپرسناژوقهرمانان نمونه كاملي از نوع خود به شمار ميروند.

در ابتدا وي مردي روحاني و عادل را درلفافه عالي ترين ابتكارات فكري چون يكي از حواريون مسيح نشان مي دهد و با ذكر حوادث داخلي ،اين مردروحاني،در نظر خواننده اورا سمبول عدالت ومحبت وچكيده تمام صفات انساني مجسم مي سازد.در مرحله ثاني مرد بدبخت و بي خانماني را كه پنجه هاي آهنين عدالت وجبرخانه هاي ظالمانه او را بصورت يك موجود مفلوك در آورده ،بخ ما معرفي مي كند ودر ضمن   داستان ،ثابت مي كندبا وجود تمام قوانين عدالت وپنجه هاي خونين ومقررات اجتماعي نتوانستنداو را اصلاح نمايند،اما بارقه درخشان اندرزها والهامات يك مرد روحاني اورا بجائي مي رساندكه در بسياري از مراحل از خود او   هم بالاتر ميرود وبـــمصداق :

رسدآدمي به جائي كه بجز خدا نبيند-بنگركه تا چه حداست مقام آدميت

 عاليترين نمونه انساني را خواننده در نظر خود مشاهده مي كند،بعد از او يك پليس قانوني ويك مظهر خشك قانون را براي اجراي مظالم و خواسته هاي عالم بشريت در مقابل او قرار مي دهد وسرانجام اين مجسمه قانون با توجه به اين موضوع كه تمام قوانين ومقررات انساني براي اداره امور جهان ناقص تدوين شده اند،اقدام بخود  كشي مي كند.ويكتورهوگو در اين كتاب مظاهري از زندانهاي تاريك و بدبختي ها و فلاكت هائي را كه از اعماق منحط اجتماع خارج شده با بياني بسيار شيوا   نشان مي دهد،ولگردان بي خانمان ،فقر ومذلت ،بدبختي وبيچارگي،گرسنگي و فلاكت وازهمه عالي تر مظاهري از فحشاي زن وموجباتي كه زنان بي پناه را به اعماق   فحشا مي كشاند و بالاخره تمام مظاهري كه در اجتماع كثيف انساني وجود دارد ،باقلمي بسيار شيوا ودلايلي بس محكم در اين كتاب تدوين و.جمع آوري شده است.

رويهمرفته كتاب بينوايان هوگو در آن واحد،شرح وتفسيري از اوضاع واحوال پاريس و اوائل قرن نوزدهم و يكي از عاليترين نمونه هاي برجسته داستان نويسي است.

يكي از نويسندگان كه با او رقابت داشته درباره ويكتورهوگو مي نويسد:وي از شعراي درجه اول است وچنان مهارتي در عبارت پردازي وقافيه سازي وسجع وجناس وايجاد لغات واصطلاحات مترادف داشته كه تمام نوشته هاي او از نظم ونثر مانند  يك دائره المعارف است كه اساس ادبيات فرانسه را تشكيل مي دهد.

آلبرتي بوله عقيده داردكه دوره تكامل رومانتيسم ،عصر رمان نويسي است.

درسال 1643 وقتيكه ويكتور هوگو از نوشتن نمايشنامه ها،خودرا كنار كنار كشيد به فكر داستان نويسي افتاد و مي خواست داستانهائي بر خلاف آنچه كه تا آنروز نويسندگاني مانند اوژن سو، بالزاك، ژرژساند، نوشته بودند،در اطراف مفاسد اجتماع آن روز به رشته تحرير در آورد.او مي خواست يك داستان بزرگي در اطراف وقايع زمان وفسادهاي اجتماع كه نويسنده كتاب كمدي انسانياز نوشتن آن خود داري نمود براي نشان دادن بدبختي هاي توده ملت بنويسدبراي نوشتن يك چنين كتاب مدتها وقت خود را در مطالعه احوال طبقه سوم صرف كردودر اعماق تاريك پاريس فرورفت.در محلهاي دور افتاده پايتخت ماننددربارعجايب كه مركز ولگردانو غارتگران بود و ساير    نواحي مفلوك شهر ،بناي رفت وآمد گذاشت.ساعتها در مطالعه وضع مردم وقت گذراندبا دزدان وپا برهنه ها و مردم بي خانمان تماس گرفت.خود را مانند آنان ساخت وگاهي چون مستمندان لباس ژنده اي برتن كرد تا بتواند در روح وفكر آنها نفوذ كند.

در1843 ابتدا كتاب كلودولگردرا در يكي از روزنامه هاي پاريس انتشار داد وموضوع اين داستان را از يكي از وقايع حقيقي بعاريت گرفت.

از سال 1845 تا 1848 مدارك و اسناد قابل ملاحظه اي براي نوشتن يك كتاب بزرگ جمع آوري نمود .پانزده سال وقت خود ار براي نوشتن آن صرف كرد وبسياري از حوادث متفرق را به آن افزود وقسمتهائي از آن را بنام بينوا  (Misere   ) انتشار داد ووقتي در سال 1862 اين كتاب انتشار يافت نام بينوا يان را روي آن گذاشت.

قسمت مهم اين داستان در مدت اقامت او در جزيره كرنسي نوشته شده .

در اين مدت مادام ژوليت كه به تازگي با مادام هوگو آشتي كرده بود ،به گوشه انزواي ويكتورهوگو آمد و با اجازه او باتفاق خواهر آدل قسمتهاي مهم اين كتاب را استنتاخ كرد.

وقتي نسخه هاي بينوايان انتشار يافت.استقبال بي نظيرمردم در مقابل آن شايان تقدير بود وحتي نسخه هاي متعددي از آن در خارج از فرانسه بفروش رسيد و   درهمان سال اول ،كتاب بينوايان به ده زبان بيگانه در كشور هاي خارج ترجمه گرديد.بدليل اينكه يك قرن بعد از انتشار بينوايان وقتي يكي از روزنامه ها،اين كتاب را در پاورقي خود انتشارداد تيراژ آن روزنامه درهمان تاريخ به چندين ميليون نسخه رسيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 18:59  توسط نورالدین  | 

کلیات هـوگو

ويكتور هوگو ، وطن پرست و نويسنده بزرگ فرانسوي دو پسر و دو دختر داشت . دختر بزرگ او ، لئوپولدين هوگو ، در سال 1824 به دنيا آمد و در 19 سالگي به همراه شوهر وفادارش و بچه اي كه هنوز به دنيا نيامده بود در حادثه قايق سواري در رودخانه سن غرق شد . دختر كوچك او ، آدل هوگو ، به بيماري رواني مبتلا شد . بسياري از مردم از نوشته هاي ويكتور هوگو ، رمان نويس قرن نوزدهم ،‌لذت مي برند اما معدود كساني هستند كه داستان تراژدي دخترش آدل هوگو را بدانند . آدل هوگو در دوراني كه با پدر مشهور خود در جزيره گرنزي در تبعيد به سر مي برد ، عاشق يكي از افسران ارتش نيروي دريايي بريتانيا به نام ستوان آلبرت پينسون شد . اما عشقي كه هيچگاه به سرانجام نرسيد . آدل هوگو خاطرات عشق محكوم به شكست خود را طي عمر طولاني خويش بصورت رمز در دفترچه هاي خاطرات خود نوشت كه اخيرا رمزگشايي شده اند .
ستوان پينسون و آدل هوگو بسيار به هم علاقه مند بودند اما پدر آدل ، ويكتور هوگو ، مخالف اين رابطه بود زيرا پينسون مردي عياش بي آبرو و قمار باز بود و مبلغ زيادي را بواسطه قمار مقروض بود و براي اينكه طلبكارانش نتوانند او را به زندان بياندازند به ناچار وارد ارتش شد . او در نامه هاي عاشقانه اش به آدل قول داده بود كه با او ازدواج كند . ستوان پينسون براي انجام ماموريتي به هاليفاكس منتقل شد . آدل نيز در سال 1863 به دنبال او از خانه فرار كرده و به هاليفاكس در كانادا رفت . مخالفت پدر با رابطه آن دو موجب فرار آدل از خانه شد . او در هاليفاكس به دنبال محل سكونت پينسون مي گشت تا بتواند با او تماس بگيرد . آدل در هاليفاكس هويت خويش را پنهان نمود و پانسيوني را ازيك زن آمريكايي به نام " ساندرز" اجاره كرد . وقتي آدل ، ستوان پينسون را ملاقات كرد و عشق جاوداني خود را به او نشان داد ، از جانب وي طرد شد . پينسون علاقه آدل را به خودش درك مي كرد اما متاسف بود ... ديگر بين آنها رابطه اي وجود نداشت . او از آدل خواست به خانه و نزد خانواده اش بازگردد اما آدل اين كار را نكرد . زماني كه پدر آدل راضي به ازدواج آنها شد .
مرد جوان ديگر علاقه اي به او نداشت . آدل در ذهنش از پذيرش اين حقيقت سرباز زد وسعي كرد او را به ازدواج با خود ترغيب كند . او هنوز هم وسواس گونه پينسون را تعقيب مي كرد . و كارهاي او را مخفيانه زير نظر مي گرفت . به طوري كه وقتي متوجه نامزدي پينسون با يكي از دخترهاي هاليفاكس شد ، نزد پدر آن دختر رفت و ادعا كرد كه نامزد پينسون است و از او بچه اي در راه دارد . او حتي به خانواده اش هم نامه نوشت و به دروغ گفت كه با پينسون ازدواج كرده است . آدل كم كم وقتي متوجه شد عشقش به پينسون يكطرفه است دچار افسردگي و جنون شد .
ستوان پينسون سپس به باربادوس يكي از جزاير درياي كارائيب منتقل شد و آدل هم در حاليكه بيماري رواني اش در حال شدت يافتن بود به دنبال او به باربادوس رفت و در كوچه و خيابان زندگي مي كرد . در آخر زني بومي به نام "مادام با" از او مراقبت كرده و به او كمك كرد كه به خانه پدري اش بازگردد . آدل بقيه عمر خود را در پاريس به نوشتن خاطراتش گذراند و درسال 1915 در سن 85 سالگي، در حاليكه بيشتر از پدر و مادر ، خواهر و برادرهايش عمر كرده بود از دنيا رفت .

آدل فوشر دختري بود سبزه روي با موهاي مشكي و ابرواني كماني . او در 16 سالگي بانويي خوش سيما و جذاب بود . آدل فوشر اولين عشق ويكتور هوگو بود و ويكتور او را بسيار تحسين مي كرد . دوران نامزدي آدل و ويكتور را مي توان به عنوان تراژدي عاشقانه توصيف كرد .

ويكتور و آدل همديگر را از بچگي مي شناختند . دو خانواده فوشر و هوگو با هم بسيار صميمي بودند و بچه هايشان هم با هم بزرگ شدند . زندگي عاشقانه هوگو زماني آغاز شد كه نوجواني بيش نبود . او عاشق آدل ، دختر همسايه شان شد .
مادر ويكتور او را از اين عشق منع كرد . او معتقد بود كه پسرش بايد با دختري از خانواده بهتر ازدواج كند . مخالفت خانواده هاي اين دو دلداده در مورد ازدواجشان باعث بوجود آمدن شرايط تراژيكي شد . پدر آدل "پيرفوشر" در خفا از موفقيت روبه رشد ويكتور در ادبيات هيجان زده بود اما مي ترسيد كه مادام هوگو ، آدل را خوب و مناسب نداند در نتيجه به آدل هشدار داد كه ويكتور فردي مغرور ، دمدمي مزاج و تن پرور است . با اين وجود آن دو پنهاني با هم نامه رد و بدل مي كردند .
ويكتور بدون شك معتقد بود كه ارتباط آنها به ازدواج ختم خواهد شد و آنقدر به اين مسئله مطمئن بود كه زير نامه اولش را گستاخانه ، با نام " همسر تو " امضا كرد . بعد از گذشت دوسال و ردو بدل شدن 200 نامه توسط دو دلداده ويكتور و آدل با هم ازدواج كردند و صاحب 5 فرزند شدند .
هوگو ، آدل را از صميم قلب و به شدت دوست داشت و شايد براي مدتي آدل مطمئن بود كه ويكتور را همان قدر دوست دارد . در سالهاي اول نامزدي شان وقتي مادر آدل بيرون از خانه بود ، آدل بي معطلي و به طور پنهاني از مسيري تاريك مي گذشت و به ملاقات ويكتور كه زير درخت شاه بلوط منتظر او بود مي رفت مانند كوزت كه پنهاني به ديدن ماريوس مي رفت .
اما آن دو جوان تر از آن بودند كه معناي واقعي عشق و آنچه از آن مي خواهند درك كنند . عشق آنها ، عشقي بچگانه بود . آنها در مورد تعهدات و از خودگذشتگي در راه عشق فكر نكردند آنها كودكاني بودند كه با "عشق" بازي مي كردند .
ويكتور و آدل در 26 آوريل 1819 درست زماني كه ويكتور 19 سال و آدل 16 سال داشت ، آشكارا به يكديگر ابراز علاقه كردند .
آدل معتقد بود كه هيچ چيز جز دختركي فقير با افراد طبقه بورژوا (طبقه متوسط ) نيست و عقيده او در اين باره كم و بيش درست بود . با وجود ظاهر نسبتا خوبي كه داشت اما چيز زيادي در مورد شخصيت او قابل ذكر نيست . او در مورد پوشش خود نه سليقه داشت و نه زيركي به خرج مي داد و هميشه با لباسهاي غير رسمي ، از مد افتاده ظاهر مي شد . آدل فردي سر به هوا و كم هوش بود و اين امر باعث شد كه وي از لحاظ فرهنگي عقب بماند . او به نبوغ آشكار و دستاوردهاي همسرش فقط به خاطر ارزشهاي مالي ارج مي نهاد . او علاقه چنداني به شعر و شاعري نداشت . هر چند كه بعد ها دو تن از بزرگترين شاعران فرانسه به وي علاقمند شدند .
آدل جوان و ساده لوح بود. او فكر مي كرد كه ويكتور از او بتي ساخته و شايد حق با او بود . او ازصميم قلب عاشق آدل بود و به او اطمينان مي داد كه اين روح و روان ماست كه به هم علاقه دارند نه جسم ما . او هيچ وقت نفهميد كه چرا ويكتور تمام شب را بيدار مي ماند و مي نويسد و بعد از 10 سال ( در حقيقت ازدواج آنها ده سال طول كشيد ) مادام آدل هوگو مرتكب عملي شد كه تعجب آور نبود بالاخره روز عهدشكني فرا رسيد و او به همسرش ويكتور هوگو خيانت كرد .
مسيو چارلز سنت بوو با هوگو كار مي كرد و هوگو او را دوست خود مي دانست . هوگو به سنت بوو جوان كمك كرد تا در حوزه شعر به تحقيق و تفحص بپردازد . در اين مدت سنت بوو به زندگي مادام هوگو رخنه كرد . سنت بوو آدل را پنهاني در كليسا ملاقات مي كرد . اما ماهيت ارتباط آنها خسته كننده بود و به نظر مي رسيد مهم ترين بخش اين قرار ، فريب دادن هوگو بود .
رنج و عذاب اخلاقي هوگو در مورد اين خيانت ، بسيار عظيم بود . درد او غير توضيح بود . او همان طور كه در نااميدي دست و پا مي زد نوشت : من به اين عقيده رسيده ام كه امكان دارد كسي كه مالك تمام عشق من است ، ديگر به من علاقه نداشته باشد و به من اهميت ندهد مدت زيادي است كه من ديگر شاد نيستم اين اتفاق او را به شدت جريحه دار كرد . هر كس بعد از مطالعه درد روحي او، به اين فكر مي افتد كه آيا او قادر به فراموش كردن بود ؟ و از اينكه توانست آرامش خود را دوباره بدست آورد ، متعجب مي شود. كلاف زندگي هوگو با آدل ، آرام آرام و مقابل چشمانش باز شد و تكه تكه از هم گسيخت و اين شاعرو نويسنده ناچار شد كه شادي را كنار ژوليت و ردوئت جستجو كند .

//////////////////////////////////////////////////////////////////////

ويكتور هوگو به تصديق تمام دانشمندان  هم عصر و نويسندگاني كه تا پايان قرن نوزدهم در اروپا  ظهور كرده اند و بنا بگواهي مندرجات تمام جرايد و مطبوعات جهان بدون شك در شمار بزرگترين نويسندگان و شاعران ادبي قرار گرفته و تمام آثار نظم و نثر او مجموعه اي از عالي ترين شاهكارهاي ادبي و انتقادي جهان بشمار مي آيد و اگر زياد اغراق نباشد بايد گفت كه مجموعه نوشته هاي اين مرد يك دائره المعارف عظيم راتشكيل مي دهدو هنوز كه قريب يكصد سال از تاريخ وفات اين مرد عاليقدر مي گذرد آثار نظم ونثر او از عالي ترين شاهكارهاي ادبي بشمار مي آيد.

 

تاريخچه زندگي هوگو  

كنت ژوزف لئوپول سيژيسبر هوگو پدر ويكتورهوگو از افسران درجه دار ارتش امپراطوري بود كه در نانت با شخصي موسوم به تره بوشه آشنا شد.

يكي از دختران اين مرد ((ماري سوفي فرانسواز)) با ژوزف هوگو طرح دوستي و معاشقه ريخت و چندي بعد با هم ازدواج نمودند و از اين وصلت صاحب دو فرزند بنام آبل و اوژن گرديد.چندي بعد از اين تاريخ ژوزف هوگو با درجه سرهنگي بفرماندهي  پادگان بيزانسون، منصوب گرديد.

سرهنگ هوگو آرزو داشت صاحب دختري شود و نام او را ويكتورين بگذارد ولي در 26 فوريه 1802بجاي ويكتورين ،پسري پا بعرصه وجود گذاشت كه پدرش نام او را در دفتر سجلات ،ويكتور به ثبت رساند.

ويكتور هوگو در ابتداي كودكي بسيار لاغر ونحيف بود واميد نمي رفت كه زنده بماند اما خداوند اين طور خواست كه زنده بماند و بعدها در عالم شعر  وادب انقلاب عظيمي ايجاد نمايد.  

هنگامي كه ژوزف بناپارت از طرف برادرش ناپليون به پادشاهي اسپانيا منصوب گرديدو چون پدر هوگو مجبور بود همراه پادشاه جديد به اسپانيا برود از اين جهت مادام هوگو با فرزندانش در پاريس اقامت نمودند.

ويكتور در پاريس مشغول تحصيل گرديد و چندي بعد در رياضيات و نظم وزبان لاتين پيشرفتهاي شايان نمود و تا سال 1811 تحصيلات مقدماتي خود را به پايان رساند.

در بهار همين سال ژنرال هوگو خانواده خود را از پاريس احضار كرد ودر سفر اسپانيا ژنرال هوگو به ترقيات شايان نائل گرديدو به فرماندهي سپاه رسيد.

ذهن ويكتور در اين مسافرت بسيار توسعه يافت و قريحه اش بكار افتاد و بسرودن شعر پرداخت چند قصيده بنام غرناطه به رشته نظم كشيد و تمام شهرهائي را كه ديده بود در ضمن اشعار خود بكار برد.

ويكتور در شهر مادريد به مدرسه اشراف زادگان رفت و با فرزنداناشراف و امراء اسپانيا معاشرت كرد بطوريكه تحت تأثير اخلاق و عادات آنان قرار گرفت و بعد ها درنمايشنامه هاي ارناني و ري بلاس و ساير نوشته ها اين عادات را گنجاند.

وقتي اوضاع سياسي اسپانيا منقلب گرديد و ارتش ژوزف بنا پارت دچار شكستشد ،ژنرال هوگو خانواده اش  را به پاريس باز گرداند و ويكتور با مادر و  برادرش به يكي از ديرها رفته در آنجا منزل گرفتند .

در اين روزها بود كه مادر ويكتور با خانواده فوشه كه يكي از كارمندان وزارت جنگ بود دوستي پيدا كرد  و  مادام فوشه به ملاقات دوست خود رفت و در اين معاشرتها غالبا دختر كوچك خود آدل را براي بازي با ويكتور همراه مي آورد.

پس از اينكه اين دير هم ،مانند ساير صعومه ها به تصرف دولت در آمد خانواده هوگو در همسايگي خانه فوشه اقامت نمودند و ويكتور بيش از پيش با آدل سرگرم شد.

بعد از اينكه ناپلئون از جنگ مسكو مراجعت كرد و اوضاع سياسي سخت دگرگون شد ، ژنرال هوگو هم مجبور شد به فرانسه مراجعت نمايد.

همين كه كار ناپلئون به پايان رسيد و خانواده بوربون ،زمام امور در فرانسه بدست گرفتند ژنرال هوگو بحضور لويي هيجدهم تقرب يافت و با چاپلوسي وتملق زياد توانست مقام سابق خود را حفظ وبا همان درجه ژنرالي بفرماندهي رشكر منصوب شود.   

ژنرال هوگو ميل داشت تمام فرزندان خود را در داخل نظام كند ،از اين رو ويكتور وبرادرش اوژن را به آموزشگاه ادي لوگران گذاشت .

ويكتور هوگو به تحصيل علوم رياضي پرداخت ولي از نظم اشعار دست نكشيد و چندين شعر وقصيده در مدح و هجو و مرثيه به رشته تحرير كشيد.

در اين اوقات (( شاتو بريان )) در نظم و نثر داراي شهرت خاصي بود و كتابي به نام مسيحيت نوشت و در ضمن آن ، از فلسفه مسيحيت سخن راند.

ويكتور هوگو اين كتاب را مطالعه كرد و بسيار شيفته آن گرديد و در دفتريادداشت خود نوشت:

ميخواهم شاتو بريان باشم يا هيچ.

يكسال بعد آكادمي فرانسه مسابقه اي در موضوع فوائد مطالعه طرح كرد، ويكتور هوگو بدون اينكه به كسي بگويد سيصد وبيست شعر در آن باره به نظم كشيد و تقديم كرد . در آن هنگام ويكتور بيش از پانزده سال نداشت.

هئيت مزبور اين اشعار را پسنديد ولي چون از سن وسال او بعيد ميدانستند خيال كردند از كسي ديگر دزديده ، به همين جهت از دادن جايزه به او خودداري كردند.

سال بعد هوگو قصيده اي تحت عنوان دوشيزگان وردون نوشت و به تحصيل جايزه نائل گرديد.

در سال 1818 ويكتور هوگو دروس خود را در مدرسه لوئي لوگران تمام  كرد ولي از شركت در امتحانات مسابقه دانشكده افسري خودداري نمودو به پدرش نوشت كه از خدمت در نظام صرف نظر كرده و شاعري را پيشه خودخواهد ساخت.

پس از خروج از آ موزشگاه با كمال شهامت براي اينكه مستقلاً از راه شاعري امرار معاش نمايد با در آمد شصت فرانك شروع به كار كرد و براي اولين بار ،با شركت برادرش آبل مجله نگهبان ادبي را كه هر پانزده روز يكبار منتشر ميشد انتشار داد و در اين مجله اشعار بديع و مقالات ادبي و انتقادي خود را با امضاهاي صريح و   مستعار منتشر نمود و در سال 1819 مجموعه اي از منظومه هاي خود را به آكادمي فرانسه فرستاد و به اخذ جايزه نائل شد.

لوي هيجدهم در سال 1814 به تخت سلطنت جلوس كرد ،مردي خردمند و هشيار بود و به سخنان كساني كه ميخواستند چراغ علم و دانش را خاموش سازند گوش نميداد . وليعهد او برادرش شارل دهم بودوپسري به نام (( دوك دوبري ))داشت كه در سال 1820 بدست اوباشان كشته شد طفل كوچكي به نام ((دوك دوبوردو)) از وي باقي ماند .

ويكتور هوگو قصيده اي در مجله خود انتشار داد و تولد آن شاهزاده را تبريك گفت و قصيده ديگري در سوگواري پدرش نوشت.

اين دو قصيده در نظر لوي هيجدهم بسيار مطبوع افتاد و پانصد فرانك به او جايزه داد.

در همان سال ويكتور براي بار دوم سه قصيده كه يكي به نام ((موسي بر روي نيل ))داشت سرود و آن را به انجمن ادبي فرستاد و چون مورد پسند واقع شد انجمن يك نشان زرين و لقب استادي انجمن را به او بخشيد .

پس از اينكه در شعر و شاعري شهرتي بدست آورد و در انجمن هاي ادبي راه يافت و با يك دسته از شاعرن و نويسندگان مانند شاتو بريان  گه او را فرزند رشيد خويش مي خواند آلفردوويني و لامارتين و اميل دشان و موسيو سومه والكساندرگيرو ارتباط پيدا كرد و قصايد شيرين و هنزل آميز و   مدايح شاهانه موافق ذوق و سليقه آنان ميساخت.

در اين اوقات بود كه عشق به سراغ او آمد يعني همبازي روزهاي كودكي خود را بازيافت و به سابقه محبتي كه بين آن دوازقديم برقرار بود ،دل بدودادوازمادرش خواست كه وسائل ازدواج آنها را فراهم سازد.

ولي چون پدر دختر تنگدست بود نمي توانست جهيزيه كامل فراهم نمايد و از طرف ديگرمادرش در نظر داشت براي او يكي دختراز اشراف را بگيرد.

از اين رو بااين امر موافقت نكرد و ويكتور هم چون احترام مادرش را نگاه مي داشت اين موضوع را مسكوت گذاشت تا حدي كه مادرش براي انصراف خيال ويكتور  آمد ورفت خود را با خانواده فوشه قطع نمود.

شاعر جوان از غم هجران معشوقه رنج بسيار كشيد و در اين هنگام بود كه براي تسكين دل دردمند خود شروع به نوشتن نامه هاي عاشقانه كرد.

در اوائل سال 1821 خانواده هوگو از كوچه ((پتي زوگوستن))بمحله((مزير)) انتقال يافت و مادام هوگو كه به درد سينه سختي مبتلا بود،در 27 ژوئيه همانسال در گذشت.

مرگ او ،ميدان را براي ژنرال هوگو خالي گذاشت و با كنتس دسالكانو ازدواج نــمود و چون خود ويكتور هوگو بدرد عشق مبتلا بود ،عروس تازه پدرش وساطت نمود كه پدرش با ازدواج او با آدل رضايت بدهد.

بالاخره ويكتور هوگو پس از تحصيل اجازه پدر به خانه فوشه رفته ومادموازل آدل را از پدرش خواستگاري كرد و چون مسيوفوشه ثروت زيادنداشت قرار بر اين شد تا وقتي كه پدرش او بتواند وسائل معاش خود را فراهم سازد عقد آنها تأخير بيفتد.

بالاخره در 22 اكتبر 1822 با آدل كه دختري 18 ساله ودر نهايت زيبائي بود ،ازدواج نمود.گواهان عقد شاعر معروف ،الفرددويني ويكي از معلمين    قديم شبانه روزي بنام ،ژان بايست پيكارا،بودند .مجلس عقد بدون حضور ژنرال وبا شركت برادرانش ،اوژن وآبل برگذارشد.

آبل برادر هوگو چهار سال از برادرش بزرگتر بود و در چهارده سالگي داخل نظام شده و چندين كتاب نوشته بود ،برادر ديگرش ،اوژن ،يك سال از ويكتور بزرگتر بود ودر شعر مهارتي بسزا داشت.اوژن از همان روزهاي كودكي در بازيهاي كودكانه با آدل شركت داشت ودر جواني اين محبت ها به عشقي آتشين تبديل شد.

منتهي به احترام برادرانش سخن نمي گفت تا اينكه در شب عروسي برادرش دچار هيجان عصبي شده ديوانه گشت وبعد ديوانگيش چنان بالا گرفت كه ناچارشدند او را به تيمارستان ببرند وچند سال در آنجا مانده وبالاخره در سال 1827 وفات كرد.

ويكتور هوگو پيشواي رمانتيسم

در همين اوقات قسمت اول قصايد ويكتور هوگو كه در آن از خانواده بوربون هوا خواهي شده بود انتشار يافت.اين قصيده با مجله نگهبان ادبي از نظر شاه گذشت و پادشاه از تمجيداتي كه از خانواده بوربون شده بود ،بسيار خشنود گرديد و با انتشار  اين قصيده ،ويكتوربه عنوان يك شاعر و نويسنده بين مردم معروف گرديد.

در سال دوم از ازدواج ،ويكتور در اداره مجله فرانسه به عنوان نويسندگي مشغول كار شد وگفتاري درباره ولتر در آن مجله نوشت،و هم در اين سال بود كه    جلد دوم ديوان قصايد او منتشر شد و نيز صاحب    دختري بنام ،لئوپولدين شد كه بي نهايت موردمهرومحبت پدر ومادر جوان واقع گرديد.

در سال 1825 جلد سوم ،منظومات يا قصايد وغزليات او انتشار يافت وشهرت شاعر را زيادتر كرد.

در سال 1826 كه ديوان قصايد او دوباره چاپ مي شد،هوگو در مقدمه آن پ سبك معمول در نظم ونثر زمان خود را مورد انتقاد قرار داد و   نوشت كه ادبيات را نمي توان در قيد وبندنگاهداشت.

ادباي قديم فرانسه كه آنها را پيرو سبك كلاسيك مي گفتند بدنبال نويسندگان قديم يونان و روم حركت مي كردند و جز تقليد آثار قديم كاري نداشتند و چون در تقليد حسن ابتكار از ميان مي رفت ،نمي توانستند آثارر جديد ومهمي بوجود بياورند.

سبك جديد كه ويكتورهوگواز آن تقويت مي كرد،رومانتيسم و پيروان آنرا روماتيك مي ناميدند و يكي از اعضاي آكادمي فرانسه در اين باره گفته وبود:

رومانتيسم مرض هولناكي است كه به بيماري صرع شباهت دارد ،رومانتيسيك كسي است كه عقل وشعورش اختلال كرده است.در سال 1826 ويكتورهوگو تجديد نظري در كتاب ،بوك ژاركال،بعمل آورد وآنرا به چاپ رساند وسال بعد به انتشار مجموعه هاي ديگرخود كه ((شرقيات)) ناميده بود و داستان آخرين روز يك حكم و قطعات ديگر را انتشار داد.كتاب آخرين روز يك محكوم شرگذشت يك شخص محكوم به اعدام است كه آخرين خاطرات خود را با مذاكراتي كه با كشيش ووكيل و نگهبانان و زندانيان نموده نموده به صورت نامه اي شرح مي دهد و ويكتورهوگو با نوشتن اين اثر مخالفت خود را با مجازات و شكنجه هاي اعدام اعلام داشته است .

در اين هنگام ويكتورهوگو دراراي چهارفرزند بود:دومين فرزند اولئوپولدين  بود و پس از وي دو پسر بنام شارل ويكتور وفرانسوا ويكتور   بدنيا آمدند،چهارمي رابنام مادرش آدل ،ناميد.

نخستين داستان معروف هوگو در اين زمان يك تراژدي بنام كرومولبود كه در اسلوب نگارش آن شيوه مخصوصي بكار رفته بود و اين كتاب عنوان استقلال سبك رومانتيك را داشت و اگر چه نمايش دادند اين اثردر آن دوره غير ممكن به نظر مي رسيدو حتي خواندنش هم اشكال داشت،ولي رويهمرفته يكي از شهكارهاي ادبي بشمار مي آيد .

كلاسيك ها در اين وقت شروع مخالفت با هوگو را گذاشتند و آتش دشمني بين اين دو دسته نويسندگان روشن شد.گرجه قبل از هوگو در آلــــمان وانگلستان و فرانسه نويــــسندگــــــــــــــــان وشـــــعرائي چـــــون:

گوته،شيلر،شكسپير،بايرون ،شاتوبريان،مادام دوستائل ولامارتين وديـــگران آثاري موافق سبك رومانتيسم انتشار داده بودندولي هوگو در پيشروي آن با فشاري زياد از تهمت هاوافتراها نترسيد.از اين جهت او را در ادبيات قرن نوزدهم مبتكرروماتيسم مي نامند.

نويسندگان و شعراي سبك كلاسيسم بيشتر پيروي از نويسندگان باستان مي نمودندو مي خواستنددر نوشته هاي خود ،تصوير صادق و حقيقي از هنرهاي يونان و روم مجسم سازندوبا اين رويه ،افكار قرباني قيد وبند هاي خشك وپوسيده گذشته مي شد و احساسات و افكار  نويسنده در نوشته هاي آنها مجسم نمي شداما نويسندگان پيرو سبك رومانتيسم از كساني بودند كه از قيود خشك و يكنواخت كلاسيسم خسته شده و اصول نويسندگي آن عهد را رها نمودند و به تمدن يونان و روم پشت پا زده  با آزادي تمام به نوشتن و مجسم ساختن افكار و احساسات خود پردا ختند.

عشق دوم هوگو

ويكتورهوگو در سال 1821 رومان مشهورنوتردام دوپاري را تأليف كرد و اين كتاب در اندك زماني شهرت فوق العاده اي كسب نمود و در مدت پنج يا شش ماه هشت بار تجديد چاپ شد .اين كتاب پس از بينوايان كه بعداً آنرا نوشته بود يكي از بهترين آثار ويكتورهوگو به شمار مي آيدو مي گويند به شيوه نوشته هاي سروالتراسكات نويسنده شهير اسكاتلندي نوشته شده است.

موضوع آن يك داستان تاريخي است كه با يك حادثه عشقي رنگ آميزي شده است و خواننده در خلال نوشته هاي آن با قهرمانان گوناگون روبرو مي شود و هر كدام آنها داراي سيرت و صورت مخصوصي هستند.

در اين كتاب نمونه هائي از لغزش يك كشيش و هرزگي يك طلبه و عياشي وبيوفائي يك افسر،عشق وفاي يك دختر كولي ،فداكاريها و از خود گذشتگي يك گوژپشت  زشت رو ،و بالاخره تمام ولگردان و كوليها ودزدان ومردم پاريس ،حتي لوئي يازدهم را معرفي مي كند ،موجود بدبختي كه به علت زشتي از همه جا رانده شده و هيچ حامي و پشتيبان ندارد با يك فداكاري بسيار عجيب نيكي هاي  آزاد كننده خود را جبران و تلافي مي كند .

ويكتور هوگو در اين داستان تاريخي و غم انگيز حقايق تلخ زندگي و مفاسد يك مشت مردم بدبخت دور از تمدن و فرهنگ را با زباني عبرت آميز تشريح    و معايب و مفاسد اجتماع را شرح مي دهد.

درهمين زمانها بود كه ويكتورهوگو با زني زيبا بنام ژوليت آشنا شد و از همان ديدار نخست دل به بسته ولي چون از سوابق او بيمناك بود چندان به عهد و وفاي او اطمينان نداشت از اين رو عواطف واحساسات خود را نسبت به او بروز نداد وقتي در سال 1833 ويكتورهوگو مي خواست لوكرس بورژيا را به معرض نمايش بگذارد ژوليت به او گفت حاضر است ،به يك رول جزئي در اين نمايش قناعت كند ودر نقش شاهزاده خانم بازي كرد.  

بالاخره هرطور بودژوليت و هوگو به هم رسيدند و راز دروني را در ميان نهادند و هر دو با عشق ومستي در آغوش هم افتادند.

فداكاري و گذشتي كه ژوليت به هوگونشان داده ازفداكاري خود او بيشتر بود وجسم و روح و فكر خود را در اختيار شاعر گذاشت و محبت مطلق خود را نشان داد.

ژوليت كه تحت تأثير عشق شاعر جوان قرارگرفته بود از همان روزهاي اول شروع به نوشتن نامه هاي عاشقانه نمود.اين نامه ها بسيار زياد ومقداري از آن را بعد از مرگ هوگو در خانه اش بدست آورد.

ژوليت گاهي در يك روزشش نامه به محبوب خود مي نوشت وآنها رادر گوشه اطاق بر روي ميز مي نهاد و يا وقتي كه در بيرون وصحرا بودند در جوف درختي قرار مي داد تا ويكتور هوگو آنها را برداشته بخواند.

لحن و شيوه ژوليت در اين ايام بسيار شيرين و شيوا بود و دلداده خود را مجذوب مي ساخت .ژوليت در آغاز كار از كمي معلومات خود مي ترسيد  كه شايد جمله هاي او لايق نويسنده ادبي مانند ويكتورهوگو نباشد،اين است كه ديكي از نامه هاي خود نوشته بود:

((من اگر بجاي هوش داراي دل وبجاي اسلوب نگارش ،داراي عشق هستم تقصير از من نيست. ))

در ماه نوامبر 1833 رومان  ماري تودورويكتور هوگو را نمايش دادندولي مورد پسند تماشاچيان واقع نشد و مادموازل ژوروز و ژوليت در آن نمايش مورد افتزا قرارگرفتند.

علت اين پيشامد آن بود كه بين  الكساندردوما نويسنده فرانسه و هوگو كدورتي روي داده بود.هواخواهان  ((دوما)) در اين نمايش اجتماع كرده ،هنگامه اي بر پا ساختندتا بدينوسيله آبروي هوگو را ببرند.بعد ازاين پيشامد ژوليت از عالم نمايش كنار رفت وبا عايدي ساليانه هزار فرانك مستمري قانع شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 18:56  توسط نورالدین  | 

هوگو

او در سال ۱۸۴۵ یک پست سیاسی در حکومت وابسته به قانون اساسی شاه لوئیس فیلیپه ، قبول کرد و در سال ۱۸۴۸ نماینده مردم شد و بعد از لوئیس ناپلئون بناپارت ، رییس جمهور ” جمهوری دوم ” در فرانسه شد . او علیه اعدام و بی عدالتی اجتماعی سخن راند و بعدها در مجمع قانونگذاری و مجمع وابسته به قانون اساسی انتخاب شد .
وقتی ناپلئون در سال ۱۸۵۱ قدرت را به طور کامل در دست گرفت قانون اساسی ضد پارلمانی را جایگزین کرد . هوگو او را علنا خائن فرانسه نامید . عقاید جمهوری خواهانه هوگو باعث تبعدش شد . او ابتدا به بروکسل و سپس به جزیره جرزی و نهایتا به جزیره گریزین که از جزایر دریایی مانش است ، تبعید شد . در آنجا بود که به نوشتن درباره نکوهش اعمال ظالمانه حکومت فرانسه ادامه داد و مقالات مشهور او بر ضد ناپلئون سوم در فرانسه ممنوع شد . با این وجود این مقالات تاثیر زیادی از خود به جای گذاشتند .
هوگو در تبعید در زمینه نویسندگی به تکامل و پختگی رسید و اولین اشعار حماسه مصنوع خود را با نام ” افسانه قرن ها ” کتاب بینوایان و …نوشت . با وجود اینکه ناپلئون سوم در سال ۱۸۵۹ تمام تبعیدی های سیاسی را عفو کرد اما هوگو از پذیرش این عفو سرباز زد زیرا پذیرش عفو بدین معنی بود که او دیگر نباید از دولت انتقاد کند .
او پس از سرنگونی امپراطوری روم در سال ۱۸۷۰ به عنوان قهرمان ملی به پاریس بازگشت و عضو مجمع نمایندگان ملی بعد به عنوان سناتور ” جمهوری سوم ” انتخاب شد .

دیدگاههای مذهبی ویکتور
دیدگاههای مذهبی هوگو در طول زندگی اش به سرعت تغییر کرد . او در جوانی به عنوان مسیحی کاتولیک سوگند یاد کرد که مقامات و مسئولان کلیسا احترام بگذارد . اما به تدریج تبدیل به کاتولیکی شد که به وظایف دینی اش عمل نمی کند و بیش از پیش به بیان دیدگاههای ضد پاپ و ضدکشیشی پرداخت . در طی دوران تبعید به طور تفننی به احضار روح می پرداخت و در سالهای بعد خداشناسی بر پایه عقل را که مشابه آنچه که مورد حمایت “ولتر” نویسنده فرانسوی بود، پا بر جا کرد .
در سال ۱۸۷۲ وقتی متصدی آمارگیری از هوگو پرسید که آیا کاتولیک است یا نه او پاسخ داد : “خیر، من آزاد اندیش هستم . “هوگو هیچگاه بیزاری خود را از کلیسای کاتولیک از دست نداد . این انزجار به دلیل بی تفاوتی کلیسا نسبت به وضعیت بد کاری زیر سلطه ظلم وجود حکومت پادشاهی و شاید هم به خاطر قرار گرفتن اثر هوگو ( بینوایان ) در لیست کتابهای ممنوعه پاپ بود .
هنگام مرگ دو پسرش ، چارلز و فرانسوا ویکتور ، او اصرار داشت که آنها بدون صلیب عیسی یا کشیش به خاک سپرده شوند . او در وصیت نامه اش هم همین شرط را برای خاکسپاری خود گذاشت . هوگو با اینکه معتقد بود عقاید کاتولیک منسوخ و رو به زوال است اما هیچگاه مستقیما از عرف و سنت انتقاد نکرد . او همچنان به عنوان فردی که به وجود خدا معتقد است ، باقی ماند . او عمیقا به قدرت و ضرورت حمد وستایش ایمان داشت .
عقل گرایی هوگو را در اشعارش از قبیل “تورکمادا” (۱۸۶۹، درباره تعصب مذهبی ) ، پاپ (۱۸۷۸ ، کتابی است ضد کشیشی ) ، دین و ادیان (۱۸۸۰، در مرود رد سودمندی کلیساها ) و غیره می توان مشاهده کرد . هوگو می گفت: ادیان به تدریج از بین می روند ، اما این خداست که باقی می ماند. او پیش بینی می کرد که مسیحیت بالاخره روزی از بین خواهد رفت اما مردم همچنان به خدا ، روح و تعهد معتقد خواهند ماند .

سالهای پایانی و مرگ هوگو
وقتی هوگو در سال ۱۸۷۰ به پاریس بازگشت مردم از او به عنوان قهرمان ملی استقبال کردند . هو گو علیرغم محبوبیتش ، برای انتخاب دوباره در مجمع نمایندگان ملی در سال ۱۸۷۲ هیچ تلاشی نکرد . دو دهه آخر زندگی هوگو به خاطر بستری شدن دخترش در آسایشگاه روانی ، مرگ دو پسرش و نیز مرگ آدل (۱۸۶۸) بسیار ناراحت کننده بود .
دختر دیگرش ،‌لئوپولدین ، در سال ۱۸۴۳ در یک حادثه قایق سواری غرق شد . هوگو با توجه به لطمات روحی و روانی که بر او وارد شده بود همچنان به نوشتن ادامه داد و در سیاست هم تا سال ۱۸۷۸، که سلامتی اش رو به زوال گذاشت ، فعال ماند . او در ۳۰ ژانویه ۱۸۷۶ در انتخاب مجلس سنا ، که اخیرا تاسیس شده بود انتخاب شد دوره آخر فعالیت سیاسی او ، یک ناکامی به شمار می آید .
در فوریه ۱۸۸۱ هوگو هفتاد و نهمین سالگرد تولدش را جشن گرفت . به پاس این حقیقت که هوگو وارد هشتادمین سال زندگی اش شده ، یکی از بزرگترین مراسم بزرگداشت برای این نویسنده که در قید حیات بود ، برگزار شد .
مراسم جشن از روز بیست و پنجم فوریه با اهدای گلدان سور( نوعی چینی فرانسوی ) به هوگو آغاز شد . این نوع گلدان هدیه ای سنتی برای مقامات عالی رتبه بود که به ویکتور هوگو اهدا شد . روز ۲۷ فوریه بزرگترین رژه در تاریخ فرانسه برگزار شد . رژه کننده ها شش ساعت راهپیمایی کردند تا از مقابل هوگو که پشت پنجره اتاقش نشسته بود رد شوند . سربازان راهنما برای اشاره به ترانه کوزت در بینوایان گل های گندم به گردن خود آویخته بودند .
ویکتور هوگو در ۲۲ می ۱۸۸۵ در ۸۳ سالگی از دنیا رفت . مرگ او باعث سوگی ملی شد و بیش از ۲ میلیون نفر در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند . هوگو تنها به خاطر شخصیت والای ادبی در ادبیات فرانسه مورد تکریم قرار نگرفت بلکه به عنوان سیاستمداری که به تشکیل و نگهداری “جمهوری سوم ” و دموکراسی در فرانسه کمک کرد از او قدردانی به عمل آمد .

مرد سربه زیر وفادار سلطنت در سال ۱۸۴۱ وارد سیاست شد. در این سال هوگو بعد از سه بار تلاش ناموفق بالاخره به عضویت آکادمی فرانسه در آمد و در همین سال از طرف شاه لوئیز فلیپ ارتقای مقام پیدا کرد، در همین سال بود که بر ضد مجازات اعدام و برای آزادی مطبوعات سخنرانی کرد و کم کم یک جمهوری خواه دو آتشه شد و در انقلاب سال ۱۸۴۸ نقش فعالی داشت. در سال ۱۸۵۱ ناپلئون سوم طی یک کودتای خونین دوباره به تاج و تخت رسید و یک کمیته ضد پارلمانی تاسیس کرد. هوگو صریحا این عمل را خیانت به فرانسه نامید و به بروکسل نقل مکان کرد. بعد هم به جرسی رفت و آخر، سر از جزایر جرنسی در آورد و تا سال ۱۸۷۰در تبعید زندگی کرد. او در سال‌های تبعیدش کتاب «‌ناپلئون صغیر» را در انتقاد به ناپلئون سوم نوشت و علاوه بر نوشته‌های سیاسی هجو آمیز بر ضد شاه، بینوایان، کارگران دریا، مردی که می‌خندد و سه تا از بهترین مجموعه‌های شعر هوگو محصول تبعید نوشت‌های او هستند. در سال ۱۸۵۹ ناپلئون سوم همه تبعیدی‌های سیاسی را عفو کرد اما هوگو همچنان به نشانه اعتراض در تبعید باقی ماند و فقط بعد از سال ۱۸۷۰؛ سال سقوط ناپلئون سوم و ظهور جمهوری سوم فرانسه به پاریس برگشت، در انتخابات شرکت کرد و عضو مجلس سنا شد. بعد‌ها کم کم از سیاست کناره گیری کرد و بیشتر وقتش را در انجمن «حمایت از آثار هنری» گذراند، انجمنی که بعد‌ها اساس نامه قانون کپی رایت امروزی را نوشت و منتشر کرد.
به افتخار مردی بزرگ
نوشتن و سیاست تنها هنر‌های آقای نویسنده نبوده اند. هوگو عاشق موسیقی کلاسیک بود. نوازندگی پیانو را از فرانز لیزت،‌ دوست صمیمی اش یاد گرفت. بعد‌ها نوازندگی را جدی تر گرفت،‌ آهنگ نوشت و تنظیم کرد، اپرا نوشت و با آهنگ‌هایش سبک رمانتیسم را وارد موسیقی کلاسیک کرد.
علاوه بر این‌ها ویکتور هوگو جور دیگری هم دست به قلم بوده. بیش از ۴ هزار نقاشی از ویکتور هوگو به جا مانده که بیشترشان در زمان تبعید کشیده شده اند؛ قبل از این که آقای هوگو به پاریس و زندگی پرهیاهوی سیاسی برگردد و وقتی برای نوشتن و نقاشی کردن نداشته باشد. او فقط روی کاغذ‌های کوچک نقاشی می‌کرد و بیشتر آثارش سفید و سیاه یا قهوه ای اند و معمولا با مرکب کشیده شده اند. ون گوک یکی از نقاشان معروفی است که هوگو از طرفداران نقاشی‌های او بوده و خیلی‌ها هنوز اعتقاد دارند که اگر هوگو نقاشی را جدی تر از ادبیات دنبال کرده بود، حالا بزرگ ترین نقاش جهان بود. اما خود آقای نویسنده ترجیح می‌داد نویسنده باقی بماند فقط به دوستان نزدیکش اجازه می‌داد نقاشی‌هایش را ببینند و در سال‌های تبعید فقط گاهی که خوش خلق بود روی کارت ویزیتش برای دیدار‌های سیاسی را نقاشی می‌کرد.
در سال ۱۸۸۱ هوگو ۷۹ سالگی خودش را جشن گرفت و به افتخار ورود آقای نویسنده به دهه ۸۰ زندگی اش یکی از با شکوه ترین جشن تولد‌های تاریخ ادبیات جهان برگزار شد. جشن از روز بیست و پنجم فوریه (یک روز قبل از روز تولد هوگو) آغاز شد و در روز بیست و هفتم با یکی از بزرگ ترین تاثير سعدي بر ویکتور هوگو
رژه‌های تاریخ ارتش فرانسه پایان گرفت. رژه در سرتاسر شانزه لیزه و خیابان‌های مرکزی پاریس اجرا شد و شش ساعت طول کشید تا کل رژه روندگان از پای پنجره ای که هوگو پشت آن نشسته بود، رد بشوند. چهار سال بعد هوگو در ۸۳ سالگی چشم از جهان فرو بست و ۲ میلیون نفر در مراسم خاکسپاری اش در پانتئون شرکت کردند و آقای نویسنده بالاخره در کنار نویسندگانی مثل دوما و زولا، منتقد قدیمی‌اش آرام گرفت.

                                                                                                                            

تاثير سعدي بر ویکتور هوگو

ویکتور هوگو -قاید رمانتیک های فرانسه- از اولین شخصیت هایی بود که تحت تاثیر سعدی

و دیگر شاعران و نویسندگان شرق، خاصه ایران، کتاب شرقیات خود را به رشته تحریر

درآورد.

 با وجودی که هوگو زبان فارسی نمی دانست، اما دوستانی مانند ژول مول و ارنست فویینه

داشت که تجربه ها و اطلاعات آنها را در کار می کرد و از آنها بهره می برد. پس از

هوگو ، آلفرد دو موسه تحت تاثیر سعدی یکی از بهترین آثار خود را سرگذشت سار سفید

نام نهاد و در سال 1853 منتشر کرد. در قرن نوزدهم، رمانتیک ها از جمله آلفرد دو

موسه ، ویکتور هوگو و دبورد والمور سعی می کردند تا داستان ها و حکایت های شرقی را

در آثار خود نقل کنند و از سوز وگداز های عاشقانه پرهیزی نداشته باشند. لوکنت دولیل

با توجه به گلستان و بوستان سعدی قطعه ای با نام گل های اصفهان سرود. در پایان قرن

نوزدهم یعنی دوره رمانتیک های اروپایی، شاعران و نویسندگان جمعیت خاطر خود را از

دست داده بودند. انسجامی که لازمه کار بود، کم وبیش از هم پاشیده و هرکس راهی برای

خود گزیده بود. یکی از آنها اوژن مانویل بود که در نیمه دوم قرن نوزدهم، یعنی سال

1888 داستان هایی را با نام شعرهای خانه و مدرسه به رشته تحریر درآورد. مانویل در

داستان های یاد شده خیلی روشن و شفاف از سعدی یاد می کند و سیر کارش نشان می دهد که

او سخت تحت تاثیر سعدی است.

کمتر کسی است که مخلوقات این نویسنده را نشناسدنمی خندد، توی هیچ کدام از عکس هایش. توی بیشترشان چه دستش را زیر چانه زده باشد چه نه، یک نگاه غمگینی دارد این مرد. شکل پاپانوئل های غمگین است اصلا؛ شکل پاپانوئل های مهربانی که می دانند دنیا مثل قصه ها مهربان و رویایی نیست؛ مخصوصا برای کوزت ها یا گوژپشت ها. توی عکس هایش همان شکلی است که باید باشد؛ شبیه مردی که یک عمر مبارزه کرده، تبعید شده، شعر سروده و رمان نوشته و بعد خسته از این همه زندگی زل زده به دوربین.

می گویند در محافل ادبی هنوز سر این که ویکتور هوگو شاعر بوده یا نویسنده دعواست؛ خود فرانسوی ها معتقدند او بزرگ ترین شاعر فرانسه است اما برای ما (خارجی ها) به لطف «بینوایان»، «مردی که می خندد»، «گوژپشت نوتردام» و «کارگران دریا» بیشتر نویسنده است. فرقی هم نمی کند شاعر است یا نویسنده. به هر حال هوگو برای بسیاری از مردم دنیا معروف ترین چهره ادبی فرانسه است؛ آن قدر که خود فرانسوی ها هم او را به عنوان نماد مراکز فرهنگی فرانسه در دنیا انتخاب کرده اند. حالا این را بگذارید کنار این واقعیت که فرانسه، 160 مرکز فرهنگی در کشورهای مختلف دنیا دارد و باز هم همه این ها را بگذارید کنار واقعیت بزرگ تری مثل این که فرانسه می تواند به تنهایی بار ادبیات کلاسیک اروپا را به دوش بکشد و ببینید که آقای ویکتور هوگو در عرصه ادبیات چه غول مهربانی است.

شاید اصلا لازم نباشد این همه دلیل و برهان بیاوریم برای اثبات بزرگ بودن ویکتور هوگو؛ کافی است بینوایان یادتان مانده باشد؛ حتی نه همه اش، این که یک کوزت بود و مادر مریضش و خانواده آقای تناردیه بدجنس و ژان والژان را که یادتان می آید؟حالا به این فکر کنید که شما در شناختن این آدم ها با میلیون ها میلیون آدم دیگر شریک هستید. این که آدم هایی هستند یک گوشه دنیا که شما اسمشان را نمی دانید، زبانشان را نمی فهمید، حتی نمی دانید کشورشان کجای این دنیاست اما آن ها هم مثل شما وقتی مجبورند خانه شان را تمییز کنند، احساس کوزت بودن می کنند. به این فکر کنید که کلیسای نوتردام اولین بنای تاریخی مهمی است که بچه های چهار – پنج ساله هم آن را می شناسند چون توی کارتون گوژپشت نوتردام دیده اند. یا این که سه سال پیش سازمان جهانگردی فرانسه اعلام کرد که سومین جاذبه نوتردام برای توریست ها دیدن جایی است که کازیمودو، کلود فرولو را به پایین پرت کرد.

چگونه ویکتور هوگو بشویم!اگر این اصل کلی که «مردان بزرگ حاصل اتفاقات بزرگند» را قبول داشته باشیم، هوگو احتمالا خوش شانس بوده که در سال 1802 در فرانسه (دقیق ترش می شود بزانسون، در شرق فرانسه) به دنیا آمده است؛ یعنی فرانسه زمان هوگو پر بوده از اتفاقات بزرگ سیاسی، اجتماعی و حتی ادبی. دهه قبل از به دنیا آمدن ویکتور ماری هوگو، همان دهه معروف انقلاب فرانسه است و ویکتور سه سال بعد از پیروزی انقلاب فرانسه و سقوط امپراتوری بربون ها به دنیا آمد. انقلاب از توی خیابان ها به خانه ها راه پیدا کرده بود و جو زندگی خانوادگی هوگوها هم ملتهب بود. مادر ویکتور هوگو سلطنت طلب کاتولیک بود، پدرش جمهوری خواه و بالاخره آن قدر آتش اختلافات خانوادگی تند شد که پدر و مادر ویکتور وقتی که او تازه یک ساله شده بود، تصمیم گرفتند جدا از هم زندگی کنند. ویکتور و دو برادرش همرابه با مادرشان توی پاریس ماندند و پدر ارتشی ویکتور به ایتالیا و اسپانیا رفت. ویکتور دو ساله بود که ناپلئون رسما امپراتور جدید فرانسه شد، هر چند قبل از تولد 18 سالگی ویکتور، ناپلئون سقوط کرد و امپراتوری بربون قدرت را دوباره به دست گرفت. ژوزف لئوپولد- پدر ویکتورـ در زمان امپراتوری ناپلئون به مقام ژنرالی ارتقا پیدا کرد و ویکتور هوگو نه ساله بود که همراه مادر و برادرانش به مادرید سفر کرد تا با پدر تازه ژنرال شده اش دیداری تازه کند.ویکتور دوباره سال بعد به پاریس برگشت و تمام سخنرانی های طولانی پدرش در مورد قهرمانی های ژنرالی به نام ناپلئون را تحت تعلیمات سختگیرانه مادرش و کلیسا فراموش کرد. برای همین هم تمام شعر های دوران جوانی هوگو پر از مفاهیم وفاداری به پادشاه و سلطنت و ادای احترام به کلیساست. این جوانی ای که می گوییم، یعنی 15 سالگی؛ وقتی هوگو و شعرهایش کم کم به جوامع ادبی وقت فرانسه راه پیدا کردند و اشعار هوگوی جوان به ادبیات پیر فرانسه جان تازه ای می بخشید. خیلی بعد تر، در زمان انقلاب 1848 هوگو کم کم به تمام این مفاهیم شک کرد، یاغی شد و بر ضد تربیت کلیسای کاتولیک کتاب نوشت، شعر گفت و سخنرانی کرد.

امضا: ویکتور ماری هوگواولین دیوان شعر هوگو در سال 1822 وقتی 20 ساله بود، منتشر شد اما «آخرین روز یک محکوم» که اولین داستان مستقل اوست، هفت سال بعد به چاپ رسید. این کتاب داستان کوتاه مستندی است از آخرین روز زندگی یک قاتل که فردا اعدام خواهد شد. بعد ها آلبرکامو، چارلز دیکنز و حتی فئودور داستایوفسکی تحت تاثیر اولین داستان هوگو درباره آخرین روز های زندگی آدم های محکوم به مرگ کتاب نوشتند. در سال 1827 هوگو درام «کرمول» را منتشر کرد؛ کتابی که مقدمه اش از خودش مهم تر شد و بعد ها مقدمه مفصل کتاب به مرامنامه مکتب رمانتیسم ادبی جهان تبدیل شد. از همین جا رمانتیسم به عنوان یک مکتب مستقل به دنیا آمد و آقای هوگو پدر بر حق مکتبی شد که تا سال ها در ادبیات اروپا و جهان یکه تازی کرده است. گوژپشت نوتردام اولین رمان پرفروش و محصول قلم 29 سالگی آقای هوگوست. کتاب در همان ماه های اول چاپش رکورد پرفروش ترین کتاب تا آن زمان را شکست و در همان سال اول به بیشتر زبان های اروپایی ترجمه شد. از سراسر اروپا مردم برای دیدن کلیسای نوتردام هجوم می آوردند و شهرداری وقت فرانسه با دستپاچگی و شرمندگی کلیسای قدیمی متروک را مرمت می کردند تا قابل بازدید باشد. بعد از گوژ پشت نوتردام بود که هوگو به فکر افتاد کتابی بنویسد درباره فقر و انسانیت یا به قول خودش «کتابی برای همه آزادگان جهان» اما نوشتن و انتشار این کتاب سال های سال طول کشید تا بالاخره در سال 1862 بینوایان به دنیا آمد؛ کتابی که هنوز یکی از پرفروش ترین کتاب های دنیاست. هوگو در رمان بعدی اش- کارگران دریا- کمی از دید تلخ و تیره سیاسی- اجتماعی اش دور شد و کتاب را به جزیره جرنسی تقدیم کرد؛ جزیره ای در غرب سواحل نرماندی فرانسه و جنوب انگلیس که هوگو 15 سال تبعدیش را در آن جا گذراند. در سال 1869 او با رمان مردی که می خندد دوباره به دنیای ادبیات انتقادی- سیاسی برگشت، هوگو در این رمان حسابی به فرهنگ فئودالیسم، آریستو کراسی و سرمایه داری انتقاد کرده بود، انتقادی که فلوبرت و حتی امیل زولا به خودشان گرفتند و این شروع یک سلسله جنگ لفظی- ادبی – بین فلوبرت و هوگو بود که چندین سال طول کشید. آخرین رمان او، «نود و سه» باز هم درباره دوره ترور یا همان یک سال و دو ماه معروف خونین و خشن بعد از انقلاب فرانسه است.رمان وقتی چاپ شد که شهرت و محبوبیت هوگو به دلایل سیاسی روبه افول بود و کسی آن چنان از آخرین کتاب آقای نویسنده استقبال نکرد. اما بعد ها بسیاری از منتقدان گفته اند و نوشتند که نود و سه می تواند بهترین رمان ویکتور هوگو باشد.

مردی در تبعیدمرد سربه زیر وفادار سلطنت در سال 1841 وارد سیاست شد. در این سال هوگو بعد از سه بار تلاش ناموفق بالاخره به عضویت آکادمی فرانسه در آمد و در همین سال از طرف شاه لوئیز فلیپ ارتقای مقام پیدا کرد، در همین سال بود که بر ضد مجازات اعدام و برای آزادی مطبوعات سخنرانی کرد و کم کم یک جمهوری خواه دو آتشه شد و در انقلاب سال 1848 نقش فعالی داشت. در سال 1851 ناپلئون سوم طی یک کودتای خونین دوباره به تاج و تخت رسید و یک کمیته ضد پارلمانی تاسیس کرد. هوگو صریحا این عمل را خیانت به فرانسه نامید و به بروکسل نقل مکان کرد. بعد هم به جرسی رفت و آخر، سر از جزایر جرنسی در آورد و تا سال 1870در تبعید زندگی کرد. او در سال های تبعیدش کتاب « ناپلئون صغیر» را در انتقاد به ناپلئون سوم نوشت و علاوه بر نوشته های سیاسی هجو آمیز بر ضد شاه، بینوایان، کارگران دریا، مردی که می خندد و سه تا از بهترین مجموعه های شعر هوگو محصول تبعید نوشت های او هستند. در سال 1859 ناپلئون سوم همه تبعیدی های سیاسی را عفو کرد اما هوگو همچنان به نشانه اعتراض در تبعید باقی ماند و فقط بعد از سال 1870؛ سال سقوط ناپلئون سوم و ظهور جمهوری سوم فرانسه به پاریس برگشت، در انتخابات شرکت کرد و عضو مجلس سنا شد. بعد ها کم کم از سیاست کناره گیری کرد و بیشتر وقتش را در انجمن «حمایت از آثار هنری» گذراند، انجمنی که بعد ها اساس نامه قانون کپی رایت امروزی را نوشت و منتشر کرد.

به افتخار مردی بزرگنوشتن و سیاست تنها هنر های آقای نویسنده نبوده اند. هوگو عاشق موسیقی کلاسیک بود. نوازندگی پیانو را از فرانز لیزت، دوست صمیمی اش یاد گرفت. بعد ها نوازندگی را جدی تر گرفت، آهنگ نوشت و تنظیم کرد، اپرا نوشت و با آهنگ هایش سبک رمانتیسم را وارد موسیقی کلاسیک کرد.علاوه بر این ها ویکتور هوگو جور دیگری هم دست به قلم بوده. بیش از 4 هزار نقاشی از ویکتور هوگو به جا مانده که بیشترشان در زمان تبعید کشیده شده اند؛ قبل از این که آقای هوگو به پاریس و زندگی پرهیاهوی سیاسی برگردد و وقتی برای نوشتن و نقاشی کردن نداشته باشد. او فقط روی کاغذ های کوچک نقاشی می کرد و بیشتر آثارش سفید و سیاه یا قهوه ای اند و معمولا با مرکب کشیده شده اند. ون گوک یکی از نقاشان معروفی است که هوگو از طرفداران نقاشی های او بوده و خیلی ها هنوز اعتقاد دارند که اگر هوگو نقاشی را جدی تر از ادبیات دنبال کرده بود، حالا بزرگ ترین نقاش جهان بود. اما خود آقای نویسنده ترجیح می داد نویسنده باقی بماند فقط به دوستان نزدیکش اجازه می داد نقاشی هایش را ببینند و در سال های تبعید فقط گاهی که خوش خلق بود روی کارت ویزیتش برای دیدار های سیاسی را نقاشی می کرد.در سال 1881 هوگو 79 سالگی خودش را جشن گرفت و به افتخار ورود آقای نویسنده به دهه 80 زندگی اش یکی از با شکوه ترین جشن تولد های تاریخ ادبیات جهان برگزار شد. جشن از روز بیست و پنجم فوریه (یک روز قبل از روز تولد هوگو) آغاز شد و در روز بیست و هفتم با یکی از بزرگ ترین رژه های تاریخ ارتش فرانسه پایان گرفت. رژه در سرتاسر شانزه لیزه و خیابان های مرکزی پاریس اجرا شد و شش ساعت طول کشید تا کل رژه روندگان از پای پنجره ای که هوگو پشت آن نشسته بود، رد بشوند. چهار سال بعد هوگو در 83 سالگی چشم از جهان فرو بست و 2 میلیون نفر در مراسم خاکسپاری اش در پانتئون شرکت کردند و آقای نویسنده بالاخره در کنار نویسندگانی مثل دوما و زولا، منتقد قدیمی اش آرام گرفت.

ويكتور هوگو در سال ۱۸۰۲ ميلادى در شهر بوزان سون متولد شد. پدر او از مقامات عالى رتبه ارتش امپراتورى و ژنرال بود. خانواده او كمى پس از تولد هوگو از شهر بوزان سون به شهر پاريس نقل مكان مى كنند. ويكتور هوگو در دوران نوجوانى شعر مى گفت. اين شاعر جوان دوره متوسطه را در دبيرستان با موفقيت فراوان طى كرد و به سبب علاقه اش به ادبيات، از رفتن به دانشگاه چشم پوشى كرد تا وارد عالم ادبيات شود. با تاسيس روزنامه اى به نام «محافظ ادبى» در سال ۱۸۲۲ ميلادى با ادل فوشه ازدواج كرد.


در همين سال اولين مجموعه اشعارش به نام Ode (قصايد) را به چاپ رساند كه با استقبال بى نظيرى مواجه شد به طورى كه از لويى هجدهم جايزه گرفت و به طور متناوب در سال هاى ۱۸۲۳ و ۱۸۲۴ با اضافه شدن چند شعر ديگر مجدداً به چاپ رسيد.
Ode شعرى است موزون و مقفى متشكل از بندهايى كه تعداد ابياتشان يكسان است. Ode از قديمى ترين قالب هاى شعرى فرانسه است كه هر چند طى قرون دستخوش تحولات گوناگون شده اما همواره عرصه بيان احساسات عاشقانه شاعران و نيز مدح بزرگان و وصف حوادث زمان بوده است. هوگو به نظريات رمانتيك ها گرايش داشت و به محافل ادبى آنها رفت وآمد مى كرد. در اين محافل با لامارتين و ويفيى آشنا شد. پس از مدت كوتاهى مكتب رمانتيك را پايه گذارى كرد و خود رياست مكتب رمانتيك را به عهده گرفت. او در مقدمه كتابش به نام «كرامول» كه در سال ۱۸۲۷ ميلادى به چاپ رساند، مهم ترين اصول مكتب رمانتيك را شرح مى دهد.
در سال ۱۸۳۰ ميلادى با ارائه نمايش هرنانى در تئاتر كمدى فرانسه موفقيت او دوچندان مى شود و اين اولين بار است كه درام رمانتيك در تئاتر فرانسه اجرا مى شود.
هوگو در اوج افتخارات، در زندگى خصوصى اش شكست مى خورد. خانم ادل فوشه از او جدا مى شود و با يكى از دوستان هوگو به نام سنت بوو ازدواج مى كند. بعدها هوگو با ژوليت وصلت مى كند و تا پايان عمر با او همراه مى شود. در همين ايام با وجود فراز و نشيب هاى زندگى، به نوشتن ادامه مى دهد.

در همين سال ها اولين رمان رمانتيك خود به نام «نوتردام پاريس» را ارائه مى كند، بدون اينكه هيچ وقفه اى در سرودن شعر و نوشتن تئاتر ايجاد كند. در پايان اين دوره خلاقيت بى وقفه در همه زمينه ها، او در سال ۱۸۴۱ ميلادى و در حالى كه ۳۹ سال دارد به رياست آكادمى زبان فرانسه انتخاب مى شود.
از سال ۱۸۴۳ ميلادى به بعد، دوره جديدى در زندگى او آغاز مى شود: مرگ دخترش لئوپولدين باعث مى شود كه او از ادبيات رو برگرداند. هوگو وارد عالم سياست مى شود. اكنون او از اعضاى خانواده سلطنتى و همچنين از طرفداران ناپلئون سوم است. ولى هنگامى كه ناپلئون امپراتور مى شود، هوگو با تمام قدرت به او حمله مى كند، به طورى كه به اجبار فرانسه را ترك مى كند. طى سال هاى ۵۵-۱۸۵۲ ابتدا به بلژيك و سپس به جزيره جرسى در انگلستان تبعيد مى شود. در جزيره جرسى در سال ۱۸۵۳ و در سن ۵۱ سالگى كتاب «مجازات» را چاپ مى كند. اين كتاب به مثابه اعلاميه اى شديداللحن عليه امپراتور است، همچنين در اين سال اشعار «تماشاگران» را مى سرايد.
در سال ۱۸۵۵ ميلادى به منطقه گرنسى مى رود و تا سال ۱۸۷۰ در آنجا مى ماند. در همين منطقه گرنسى است كه بزرگترين آثارش را مى نويسد. آثارى چون: حكايت قرن ها، بينوايان (۱۸۶۲) و كارگران دريا.
به محض اعلام حكومت جمهورى در كشور فرانسه در ۴ سپتامبر ۱۸۷۰ (۱۲۴۹ ه ش)، هوگو به پاريس بازمى گردد. در اين زمان او ۶۸ سال دارد و همسرش مرده است و در سال ۱۸۷۱ ميلادى پسرش ناپديد مى شود، ولى مردم فرانسه به او به عنوان يك نويسنده بزرگ مردمى مى نگرند و جمهوريخواهان چپ از او حمايت مى كنند. ويكتور هوگو در سال ۱۸۸۵ ميلادى و در سن ۸۳ سالگى از دنيا مى رود.

«ويكتور ماري هوگو» بزرگترين شاعر قرن نوزدهم فرانسه و شايد بزرگترين شاعر در عرصه ادبيات فرانسه و نيز داستان نويس، درام نويس و بنيانگذار مكتب رومانتيسم، در بيست و ششم فوريه 1802متولد شد. وي سومين پسر كاپيتان « ژوزف لئوپولد سيگيسبو هوگو» ( بعدها به مقام ژنرالي نائل آمد) و «سوني تره بوشه» بود. هوگو به شدت تحت نفوذ و تاثير مادر قرار داشت. مادر وي از سلطنت طلبان و از پيروان متعصب آزادي به شيوه ولتر بود و تنها بعد از مرگ مادر بود كه پدرش، آن سرباز شجاع، توانست علاقه و محبت فرزندش را نسبت به خود برانگيزد.
سال هاي كودكي ويكتور در كشورهاي مختلف سپري شد. به مدت كوتاهي در كالج نجيب زادگان واقع در مادريد اسپانيا درس خواند و در فرانسه، تحت تعليمات معلم خصوصي خود پدر ريويير، كشيش بازنشسته قرار گرفت. در سال 1814 به دستور پدر وارد پانسيون كورد يير  شد و بخش اعظم تحصيلات ابتدايي را در آنجا گذراند.
تكاليف مدرسه مانع از مطالعه آثار معاصران، به ويژه شاتوبريان و نيز مانع از نگارش تصنيفات اديبانه او نشد. سرودن شعر را با ترجمه اشعار ويرژيل آغاز كرد و همراه با اين اشعار، قصيده بلندي در وصف (سيل) سرود.
شعر بلند «شادي مطالعه در لحظه لحظه حيات»، او را به جمع شاعران پيوند داد و در همين سالها (قبل از بيست سالگي) نخستين قصه بلند خود ، يعني كتاب  Bug Jargalرا منتشر كرد و با انتشار اين كتاب به جمع ادبا راه يافت.
در سال 1821 با انتشار كتاب« نوتردام دوپاري» ، كه بعد از بينوايان بزرگترين اثر اوست، شهرتي فراگير يافت. در سال 1822 با « آدل فوشه» دوست دوران كودكي خود، ازدواج كرد. در سال 1827 « درام كرمول» را نوشت و مقدمه اي مفصل براي آن آورد كه خود كتابي مستقل بوده و اهميت آن به مراتب فراتر از خود درام است. اين مقدمه را مي توان «مرامنامه مكتب رومانتيسم» دانست و با همين مقدمه، رومانتيسم به عنوان مكتبي مستقل آغاز مي شود و بدين گونه، هوگو مكتبي به نام « رومانتيسم» را بنيان مي نهد.
او معتقد بود كه هر آنچه كه در طبيعت است، به هنر تعلق دارد و در مقدمه كرمول نوشت:
« ... بشر در طول حيات خود، پيوسته يك نوع تمدن و يك نوع جامعه نداشته است. بشريت مانند هر يك از واحدهاي خود، يعني انسانها، بزرگ شده، باليده، به بلوغ رسيده و آن گاه به پيري پر عظمت خود رسيده است. پيش از دوراني كه جامعه امروز آن راعهد عتيق مي خواند، دوره اي بوده كه «عهد افسانه» نام داشته و بهتر بود «عصر آغازين» خوانده شود. از آنجا كه شعر، آينه انديشه هاي آدمي است، پس شعر نيز اين سه دوره عهد آغازين،عهد عتيق و عهد جديد را طي كرده است. اشعار غنايي، زاييده عهد آغازين است و خاستگاه اشعار حماسي،عهد عتيق و درام، پرورده عهد جديد است. نغمه و غنا ابديت را ساز مي كند. ماهيت غنا، طبيعي بودن، خصوصيت دومي (حماسه)، سادگي و صفت سومي (درام)، حقيقي بودن است. قهرمانان اشعار غنايي، اشخاص بزرگي چون آدم، قابيل و نوح بودند. قهرمانان حماسه ها، پهلوانان غول صفتي چون آشيل، هركول، آژاكس، پرومته و آگاممنون بودند و قهرمانان درام جز انسانهاي عادي نيستند، كساني چون هاملت، مكبث، اتللو و...  ».
هوگوي جوان، عصري نو در تاريخ ادبيات جهان گشود؛ عصري كه عنوان « رمانتيسم» به خود گرفت. از اين زمان به بعد ، هوگو دوستداران بسيار يافت و از 1829 تا 1843 سال هاي بالندگي و كاميابي او بود و در اين دوران، ده ها رمان و منظومه سرود. در سال 1845 از طرف شاه به مجلس اعيان دعوت شد. انتخاب وي اعتراضات فراواني را برانگيخت و به مدت سه ماه، درگيري هايي آغاز شد كه سرانجام ،به گوشه گيري هوگو انجاميد و هوگو در انزواي تمام، شاهكار انسان دوستانه خود، « بينوايان» را به رشته تحرير درآورد. با وقوع انقلاب 1848 فترتي در قصه نويسي هوگو پيدا شد و بطور فعال وارد جريانات سياسي گرديد. در دسامبرهمان سال، از كانديداتوري لويي ناپلئون براي پست رياست جمهوري حمايت كرد و براي مدتي، حامي حزب محافظه كار و رياست جمهوري بود، ليكن بالاخره از او دوري گزيد و در نطق تاريخي 18 ژوئيه 1851 در بررسي قانون اساسي گفت : «چون زماني ناپلئون كبير داشته ايم، بايد ناپلئون حقير نيز داشته باشيم؟»
بعد از كودتاي 2 دسامبر 1851 به بروكسل گريخت و در تبعيد دراز مدت خود ، آثار بزرگي را تدوين نمود. سرانجام، در سال 1870با سقوط ناپلئون سوم به ميهن بازگشت. او به مدت چند سال، مظهر مخالفت با امپراتوري و طرافدار جمهوري بود. در سال 1871 به مجلس ملي راه يافت، ولي خيلي زود از نمايندگي مجلس كناره گرفت.
در سال 1874 در كمال بي اعتنايي نسبت به نقد هاي تاريخي ناتوراليست ها، كتاب « نود و سه» را به رشته تحرير درآورد.
در سن هفتاد و پنج سالگي، كتاب دلنشين«هنر پدر بزرگ بودن» را نوشت؛ اما باز هم به دنياي سياست گرايش داشت و در سال 1876 به مجلس سنا راه يافت. در فوريه 1881 به مناسبت ورود به سن هشتاد سالگي، مراسم با شكوهي به افتخار وي بر پا گرديد كه كمتر كسي به زمان حيات خود، چنين افتخاري را كسب كرده است.
ويكتور هوگو در ماه مي سال 1885 بعد از يك دوره بيماري در گذشت؛ ليكن با بر جاي گذاردن اشعار و داستان هاي شكوهمند، نامش براي هميشه جاويد ماند.

و این هم قطعه ای از او:
شاه ایران
شاه ایران، نگران و هراس آلود، سکونت دارد
زمستان در اصفهان، تابستان در تفلیس
در باغ، یک بهشت واقعی غرق گل سرخ
بین گروهی مردان مسلح، از ترس بستگانش
و همین باعث می شود که گاه برای تخیل بیرون رود
او یک بامداد، در دشت، یک چوپان دید
چوپان پیری که پسرش را همراه داشت : پسر زیبای جوان
از او پرسید : اسمت چیست پیرمرد؟
پیرمرد که در میان بزغاله هایش می رفت و می خواند، آوازش را قطع کرد و گفت:
اسمم کرم است
خانه ام پای یک تخته سنگ معلق زیر یک بام است که از نی ساخته ام
و آنجا با پسرم زندگی می کنم که دوستم می دارد و به همین دلیل است که آواز می خوانم
همانطور که سابقاً حافظ می خواند و حالا سعدی می خواند
و همانطور که زنجره در ساعت ظهر جیرجیر می کند
در آن هنگام، جوانک با چهره حجب آلود و دلنشین
دست پدر نغمه سرایش را بوسید و او باز به خواندن پرداخت
همانطور که حالا سعدی می خواند، همانطور که سابقاً حافظ می خواند
شاه گفت:
آیا این دوستت دارد؟ با آنکه پسرت است؟....

هوگوي جوان، عصري نو در تاريخ ادبيات جهان گشود؛ عصري كه عنوان « رمانتيسم» به خود گرفت. از اين زمان به بعد ، هوگو دوستداران بسيار يافت و از 1829 تا 1843 سال هاي بالندگي و كاميابي او بود و در اين دوران، ده ها رمان و منظومه سرود. در سال 1845 از طرف شاه به مجلس اعيان دعوت شد. انتخاب وي اعتراضات فراواني را برانگيخت و به مدت سه ماه، درگيري هايي آغاز شد كه سرانجام ،به گوشه گيري هوگو انجاميد و هوگو در انزواي تمام، شاهكار انسان دوستانه خود، « بينوايان» را به رشته تحرير درآورد. با وقوع انقلاب 1848 فترتي در قصه نويسي هوگو پيدا شد و بطور فعال وارد جريانات سياسي گرديد. در دسامبرهمان سال، از كانديداتوري لويي ناپلئون براي پست رياست جمهوري حمايت كرد و براي مدتي، حامي حزب محافظه كار و رياست جمهوري بود، ليكن بالاخره از او دوري گزيد و در نطق تاريخي 18 ژوئيه 1851 در بررسي قانون اساسي گفت : «چون زماني ناپلئون كبير داشته ايم، بايد ناپلئون حقير نيز داشته باشيم؟»
بعد از كودتاي 2 دسامبر 1851 به بروكسل گريخت و در تبعيد دراز مدت خود ، آثار بزرگي را تدوين نمود. سرانجام، در سال 1870با سقوط ناپلئون سوم به ميهن بازگشت. او به مدت چند سال، مظهر مخالفت با امپراتوري و طرافدار جمهوري بود. در سال 1871 به مجلس ملي راه يافت، ولي خيلي زود از نمايندگي مجلس كناره گرفت.
در سال 1874 در كمال بي اعتنايي نسبت به نقد هاي تاريخي ناتوراليست ها، كتاب « نود و سه» را به رشته تحرير درآورد.
در سن هفتاد و پنج سالگي، كتاب دلنشين«هنر پدر بزرگ بودن» را نوشت؛ اما باز هم به دنياي سياست گرايش داشت و در سال 1876 به مجلس سنا راه يافت. در فوريه 1881 به مناسبت ورود به سن هشتاد سالگي، مراسم با شكوهي به افتخار وي بر پا گرديد كه كمتر كسي به زمان حيات خود، چنين افتخاري را كسب كرده است.
ويكتور هوگو در ماه مي سال 1885 بعد از يك دوره بيماري در گذشت؛ ليكن با بر جاي گذاردن اشعار و داستان هاي شكوهمند، نامش براي هميشه جاويد ماند.

آثار هوگو را بطور کلی در چهار بخش می‌توان از دید گذراند:

آثار آغاز نوجوانی

۱. اینه دوکاسترو درامی به نثر در سه پرده که هوگو در پانزده سالگی نوشته‌است.
۲. ترجمه بخش‌هایی از انه اید شاهکار ویرژیل:
هخامنشی
پیرمرد گالز
غار سیکلوپ‌ها
کاکوس
۳. درلیدی ترجمه‌ای از اشعار اوراس
۴. سزار از از روبیکون می‌گذرد ترجمه‌ای از فارسال تصنیف لوکن

شعرهای هوگو

۱. اغانی جدید
۲. اغانی و قصاید
۳. شرقی‌ها
۴. برگ‌های خزان
۵. نغمات شفق
۶. صداهای درونی
۷. پرتوها و سایه‌ها
۸. کیفرها
۹. سیر و سیاحت
۱۰. افسانه قرون
۱۱. غزلیات کوچه‌ها و بیشه‌ها
۱۲. سال مخوف
۱۳. فن پدربزرگی
۱۴. پاپ
۱۵. شفقت عالی
۱۶. ادیان و دین
۱۷. خر
۱۸. ریاح چهارگانه روح
۱۹. عاقبت شیطان
۲۰. مکنونات چنگ
۲۱. خدا
۲۲. سال‌های شوم
۲۳. دسته گل آخرین

نمایشنامه‌های هوگو

۱. کرامول
۲. آمی روبسار
۳. ارنانی
۴. ماریون دلورم
۵. شاه تفریح می‌کند
۶. لوکرس بورژیا
۷. ماری تودور
۸. آنژلو
۹. اسمرالدا
۱۰. روی بلاس
۱۱. توامان
۱۲. بورگراوها
۱۳. تورکه مادا
۱۴. تئاتر در هوای آزاد

رمان‌های هوگو

۱. بوگژارگال
۲. هان دیسلند
۳. آخرین روز یک محکوم
۴. نتردام دو پاری یا گوژپشت نتردام
۵. کلود گدا
۶. بینوایان
۷. کارگران دریا
۸. مردی که می‌خندد
۹. نود و سه

آزادی خواهی در تبعید

ویکتور هوگو در زمان حیاتش همواره به دلیل داشتن عقاید آزادیخواهانه و سوسیالیستی و حمایت قلمی و لفظی از طبقات محروم جامعه، مورد خشم سران دولتی و حکومتی بود و علیرغم فشارهایی چون سانسور، تهدید و تبعید هرگز از آرمانهای بلند خود دست نکشید. نگارش کتاب جنجال برانگیز ناپلئون صغیر در همین دوران انجام شد. او در باره نگارش رمان بینوایان گفته‌است: «من این کتاب را برای همه آزادیخواهان جهان نوشته‌ام»

تقدیم به تو......

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

 

 

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

 

برایت همچنان آرزو دارم

دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

 

 

که دستکم یکی در میانشان

بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

 

 

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

 

 

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 20:30  توسط نورالدین  | 

ویکتور- ماری هوگو (Victor-Marie Hugo) در ٢٢ مِی ١٨٥٥ در پاریس به دنیا آمد و در ٢٦ فوریه ١٨٠٢ در بُزانسون از دنیا رفت. او یک شاعر، نویسنده، سیاست‌مدار، نمایش‌نامه‌نویس و روشن‌فکری متعهد بود. این شاعر رومانتیک فرانسوی، به عنوان شاخص‌ترین و مهم‌ترین چهره‌ی ادبی زبان فرانسه شناخته شده است. از او آثار متعددی در زمینه‌های مختلف به جای مانده، نظیر: شعر غنایی، رمان، نمایش‌نامه (به نظم و به نثر)، بیانیه‌های سیاسی و مکاتبات شخصی. اما در ايران وی را بيش‌تر به عنوان رمان‌نويس می‌شناسند. در بیست سالگی، هوگو، مجموعه "غزل ها" (Les Odes) را منتشر کرد. تم‌های ِ استفاده شده در این مجموعه عبارتند از: جهان معاصر، تاریخ، مذهب و به‌ویژه نقش شاعر در آن. در آثار بعدی، او به تدریج از کلاسیسیم دور می‌شود و بیش‌تر و بیش‌تر به رومانتیسیسم نزدیک می‌شود و این در حالی‌ست که با ویراستن ِ پی‌درپی ِ مجموعه‌ی اول، بین سال‌های ١٨٢٢ تا ١٨٢٨ بیش از پیش مخاطبان جوان را به سوی خود جذب می‌کند. علی‌رغم ساختار و فرم ساختگی و قراردادی اشعار، شاعر رومانتیک جوان در وزن (عروض) و هم‌چنین قالب‌های سنتی شعر فرانسه آزاد عمل می‌کرد. در همان سال‌ها، هوگو به عنوان سردمدار گروهی از شاعران جوان (نروال، نودیه، سنت بووو و ...) ظاهر شد و با هم‌راهی آن‌ها گروه سِنَکل (Cenacle) را تأسیس کرد. آن‌ها به دنبال آزادی در شعر و پیش‌نهادات جدید برای فرم و مضمون بودند. در سال ١٨٥٥ پس از مرگ ویکتور هوگو، تشییع جنازه‌ی باشکوهی در فرانسه بر پا می‌شود، در ستایش از شخصیتی که مهم‌ترین چهره‌ی قرن ِ خود بود و تصویر خودش و آثارش هنوز در حد یک اسطوره باقی‌ست.

 

 

من ساده‌ام، تو ظالم

 

 

ساده‌ام

آن‌چنان که به آتش می‌کشم

به زیبایی شعله‌هات

بال‌ام را

جان‌ام را

من ساده‌ام

تو ظالمی اما!

 

وحشی‌ام در درخشش تو

حریص‌ام به نور

آن‌چه بارش مداوم اشکِ توست

و آن چه زیباست

تاریک

مگس سوخته‌ای‌ست

با پرپر علیل‌اش به قتل‌گاه

که بر شمع‌دان ِ سیاه

می‌خواند آرام

سرودش را!

 

 

Je suis naïf, toi cruelle

Je suis naïf, toi cruelle,
Et j'ai la simplicité
De brûler au feu mon aile
Et mon âme à ta beauté;

Ta lumière m'est rebelle
Et je m'en sens dévorer;
Mais la chose sombre et belle
Et dont tu devrais pleurer,

C'est que, toute mutilée,
Voletant dans le tombeau,
La pauvre mouche brûlée
Chante un hymne au noir flambeau.

 

 

سنگ نوشته‌ی "ژان وال ژان"

 

 

خوابیده است

هرچند که اقبال غریب‌اش را تمام زیست

و مُرد

از آن هنگام

که فرشته‌اش را کنارش ندید!

 

مرگ‌اش ساده اتفاق افتاد

 آن‌گونه

که شب

به هنگام رفتن ِ روز

اتفاق می‌افتد.

 

 

Épitaphe de Jean Valjean

 

Il dort. Quoique le sort fût pour lui bien étrange,
Il vivait. Il mourut quand il n'eut plus son ange;
La chose simplement d'elle-même arriva,
Comme la nuit se fait lorsque le jour s'en va.

 

 

 

ترانه‌ی کهنه‌ای از روزهای جوان

 

 

 

با من به جنگل آمده بود، رُز

و من

نمی‌دیدم او را

 

حرف می‌زدیم از چیزی

که حالا نمی‌دانم آن چه بود!

 

سنگ بودم

من

سرد

با قدم‌های گیج

پچ‌پچه‌ام با درخت بود

با گل

و با چشم‌های منتظر او اما

هیچ!

 

گوش‌ام به توکا بود

و رُز، بلبل را شنیده بود انگار

آن‌گاه

که سخاوت از شبنم بود

با غلت آرام مرواریدی درشت

و چتر بزرگ جنگل بود

که سایه‌اش را

بر سر ما ...

 

و توکا

که مرا سوت می‌کشید گاه

مرا که غرق در حال خودم

مغموم

شانزده ساله‌ای بی‌حواس بودم!

 

او

با درخشش چشم‌های بیست ساله‌اش

در آواز بلبل که او را صدا می‌کرد

ایستاده راست

با فشار کمی به روی کفل‌های‌اش

بازوهای بلند لرزان

کشیده به سمت شاخه‌های توت

و من

نمی‌دیدم آن روز

بلور دست‌های سپیدش را!

 

 

آب

شاداب

با غلغل پوک‌اش روان

روی مخمل خزه‌ها

عاشقانه طبیعتِ خواب

در جنگل بزرگ ناشنوا

 

رز

پاهای کوچک‌اش فرو به صافی آب

و من

نمی‌دیدم آن روز

پای برهنه‌ی ‌او را!

 

بی حرفی به روی لب‌ام

تنها نگاه‌ام به او بود

با تبسم سرد

قدم قدم

در پی‌اش راه می‌رفتم

آن روز

و آه می‌کشیدم گاه

 

نمی‌دیدم اما که زیباست او

زیبا بود

با من در جنگلی بزرگ ...

 

"قبول"

گفت

"فراموش می‌کنیم از امروز"

گفت

و من

که مدام در سرم خاطره‌ی آن روز

از آن روز!

 

 

Vieille chanson du jeune temps

 

Je ne songeais pas à Rose;
Rose au bois vint avec moi;
Nous parlions de quelque chose,
Mais je ne sais plus de quoi.

J'étais froid comme les marbres;
Je marchais à pas distraits;
Je parlais des fleurs, des arbres
Son oeil semblait dire: "Après ?"

La rosée offrait ses perles,
Le taillis ses parasols;
J'allais ; j'écoutais les merles,
Et Rose les rossignols.

Moi, seize ans, et l'air morose;
Elle, vingt ; ses yeux brillaient.
Les rossignols chantaient Rose
Et les merles me sifflaient.

Rose, droite sur ses hanches,
Leva son beau bras tremblant
Pour prendre une mûre aux branches
Je ne vis pas son bras blanc.

Une eau courait, fraîche et creuse,
Sur les mousses de velours;
Et la nature amoureuse
Dormait dans les grands bois sourds.

Rose défit sa chaussure,
Et mit, d'un air ingénu,
Son petit pied dans l'eau pure
Je ne vis pas son pied nu.

Je ne savais que lui dire;
Je la suivais dans le bois,
La voyant parfois sourire
Et soupirer quelquefois.

Je ne vis qu'elle était belle
Qu'en sortant des grands bois sourds.
"Soit ; n'y pensons plus! " dit-elle.
Depuis, j'y pense toujours.

 

 

 

برای دخترم آدل

 

 

ﻣﺴﻴﺢ کوچکی، خواب‌آلوده به گهواره

کنار من

به خواب می‌رفتی

شاداب

با صورتی ِ روشن ِ گونه‌هات.

 

در اعماق رؤﻳﺎی خودْ اما من

فروکشیده از آسمان

شهدِ تاریکِ شب را

 

و تو در خواب

چنان آسوده

چنان آرام

که آواز پرنده را حتی

که برای تو

تنها برای تو می‌خواند اما

نمی‌شنوی!

 

دعای من بود

بر پلک‌های بسته‌ات

شب‌ها

صدای بال فرشته

کنار بستر تو بود

 

خاموش و بیدار

من

با پرپر ِ گل‌های میخک و یاسمن

بر بالین‌ات

و نم ِ اشکی به چشم‌های‌ام

از هول ِ شب

و رؤیای هرچه ما را در انتظار.

 

 

و شب سیاه خواهد بود

به هنگام خواب من!

که چنان غم‌ناک

و چنان تاریک

که آواز پرنده را حتی

دیگر نمی‌شنوم!

 

آه

اما کبوتر من

اینک تویی

با اشک و دعای یاسمن بر گورم

همه آن چه که من

به خواب گهواره‌ات روزی ...

 

 

A ma fille Adèle

 

 

Tout enfant, tu dormais près de moi, rose et fraîche,
Comme un petit Jésus assoupi dans sa crèche;
Ton pur sommeil était si calme et si charmant
Que tu n'entendais pas l'oiseau chanter dans l'ombre;
Moi, pensif, j'aspirais toute la douceur sombre
Du mystérieux firmament.

Et j'écoutais voler sur ta tête les anges;
Et je te regardais dormir; et sur tes langes
J'effeuillais des jasmins et des oeillets sans bruit;
Et je priais, veillant sur tes paupières closes;
Et mes yeux se mouillaient de pleurs, songeant aux choses
Qui nous attendent dans la nuit.

Un jour mon tour viendra de dormir ; et ma couche,
Faite d'ombre, sera si morne et si farouche
Que je n'entendrai pas non plus chanter l'oiseau;
Et la nuit sera noire; alors, ô ma colombe,
Larmes, prière et fleurs, tu rendras à ma tombe
Ce que j'ai fait pour ton berceau.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 20:28  توسط نورالدین  | 

هوگو، ویکتور ماری Hugo, Victor-Marie شاعر، رمان‌نویسو نمایشنامه‌نویس فرانسوی (1802-1885) ویکتور هوگو در شهر بزانسون Besancon از پدری جمهوریخواه و مادری طرفدار سرسخت سلطنت زاده شد و
  بعدها از سوء تفاهمات و اختلاف پدر و مادر رنج بسیار برد، کودکی وجوانی را با برادران خود نزد مادر و در خانه‌ای در پاریس گذراند که خاطرات باغچه بزرگش که هنوز حالت طبیعی و وحشی را حفظ کرده بود، در اشعار مشهورش دیده می‌شود. در 1811 مادر با سه پسرش به مادرید سفر کرد تا از شوهر که به مقام ژنرالی ارتش امپراتوری ارتقا یافته بود، دیدن کند.
آنان تا 1813 در اسپانیا ماندند و در این سفر ذوق و قریحه ویکتور درباره رنگهای محلی و نقشهای اسپانیایی و خصوصیتهای این سرزمین بیدار گشت، اما ادراک او از عالم طبیعت که در تخیلاتش جای مهمی اشغال کرده بود، در پاریس رشد کرد و استعدادش بسیار زود در این شهر ظاهر گشت. در 1816 و در چهارده سالگی در یادداشتش نوشته است: «می‌خواهم شاتوبریان باشم یا هیچ.» هوگو پس از آن با عشق شدید و اسلوب معین به نویسندگی، شاعری، رمان‌نویسی و نقد هنری پرداخت. وی که از قریحه شاعری برخوردار بود، به این نکته پی برد که شعر حرفه‌ای است که باید ابتدا فنون آن را فراگرفت. پس در عین جوانی، با تمرینهای مداوم به آموختن علم عروض و فن معانی و بیان روی آورد. در هفده سالگی با برادرانش مجله کنسرواتور لیترر Conservateur litteraire را تأسیس کرد که تا ماه مارس 1821 دوام یافت.

در این مجله مقاله‌های فراوان انتقادی با قضاوتی ساده و قابل توجه و سبکی متین انتشار داد و اولین شکل رمان خود را که در 1818 به نام "بوگ ژارگال" Bug-Jargal نوشته بود، در آن منتشر کرد، داستانی از انقلاب سیاهان که وی را از نظر ادبی نویسنده‌ای پیشرفته معرفی می‌کرد. این رمان به صورت کامل شده در 1826 انتشار یافت. هوگو در 1820 به سبب سرودن "اود درباره مرگ دوک دوبری" Ode sur la mort du duc du Berry از طرف لویی هیجدهم، شاه فرانسه، عطیه‌ای دریافت کرد. در 1821 مادر را از دست داد و پدرش کمی بعد ازدواج کرد. سال 1822 آغاز حقیقی زندگی خانوادگی و زندگی ادبی هوگو است. در هشتم ژوئن و در بیست سالگی اولین دیوان را به نام "اودها و اشعار گوناگون" Odes et Poesies diverses انتشار داد که موفقیت بسیار به دست آورد و در اکتبر همان سال با دوست دوره کودکی، "آدل فوشه" Adele Foucher که به سبب تهیدستی نویسنده و اختلاف خانوادگی، مدتها خواستگاریش بلاجواب مانده بود، ازدواج کرد.

 

پس از آن رمان "آن دیسلند" Hand’ Islande را در 1823 منتشر کرد که از نظر قالب و مبنا بیش از آثار گذشته‌اش جنبه رمانتیک داشت. در 1824 "اودهای جدید" Nouvelles Odes انتشار یافت و چهارمین چاپ از اشعار او در سالهای 1825-1828 در سه جلد به عمل آمد که سومین جلد به نام "اودها و بالادها" Odes et Ballades شامل اشعار جدید و متنوع بود. این دیوانها هوگو را در نظر نسل جدید ادبی استاد انکارناپذیر سبک تازه شعر معرفی کرد. در دیباچه‌ای که هوگو به چاپهای متوالی اودها می‌نوشت و در آن جنبه زیبایی‌شناسی را به صورتی گسترده مورد تفسیر قرار می‌داد، از تحولی در هنر شاعری و نویسندگی خبر می‌داد. نمایشنامه "کرامول" Cromwell (1827) با دیباچه مهمی منتشر شد. دیباچه، خود اعلامیه‌ای بود درباره نهضت رمانتیسم که هوگو در آن تراژدی کلاسیک را به علت محدودیت فکر و بیان مورد انتقاد قرار داده و مرامنامه رمانتیسم را به وسیله آن عرضه کرده بود.

 

از اینجا هوگو پیشرو مکتب رمانتیسم معرفی شد. در این سالها فرزندانش به دنیا آمدند و پدرش درگذشت. هوگو با دیوان "شرقیات" Orientales (1829) به سبب استادی و روشنی غیرقابل قیاس، ذوق و شیفتگی به شرق را در معاصران پدید آورد و در دیباچه آن به تخیل محض در شعر حق برتری داد و اعلام کرد که او خود خواسته است اثری با جنبه هنری محض خلق کند. قدرت توصیف مناظر خیال‌انگیز، روشنی رنگهای محلی، خاصه مهارت در علم بدیع به اشعار ادراکی متفاوت با گذشته داده و بر اثر الهام گرفتن از روشنی و درخشندگی شرق رنگ تازه یافته بود. با همت هوگو، "لامارتین" و "وینیی" موفقیت رمانتیسم در قلمرو شعر غنایی، تثبیت گشت، اما هنوز سنت کلاسیک در قلمرو تئاتر خدشه‌ناپذیر به نظر می‌آمد. رمان "آخرین روز یک محکوم" Dernier Jour d’un Condamne در همین سال که اعلامیه‌ای انسانی بود درباره حذف شکنجه اعدام، بر افتخارهای هوگو افزود. از آن پس خانه شاعر در کوچه نوتردام دشان Notre-Dame-des-Champs مرکز تجمع دوستداران ادب شد و مکتب رمانتیسم در آن ظهور کرد.

 

در قلمرو تئاتر، هوگو هنوز به شهرتی دست نیافته بود. نمایشنامه کرامول هنوز برای بازی مناسب نبود و در 1829 نمایش "ماریون دلورم" Marion Delorme از طرف اداره سانسور قدغن شد. در فوریه 1830 "ارنانی" Hernani در کمدی فرانسز Comedie-Francaise با اقبال عمومی بر صحنه آمد و افتخار هوگو مسلم و پیروزی رمانتیک بر کلاسیک قطعی شد. در همین سال دختر هوگو آدل Adele به دنیا آمد. سالهای 1830 تا 1843 دوران پرثمر قریحه و ذوق هوگو در همه نوع اثر ادبی به شمار می‌آید. در قلمرو رمان‌نویسی، اولین رمان بزرگ او "نوتردام دو پاری" یا "گوژپشت نتردام" Notre-Dame de Paris در 1831 عرضه گشت، رمانی که رستاخیز درخشان قرون وسطا و در عین حال داستان غم‌انگیز سرنوشت بشر بود. در قلمرو شعر چهار دیوان به این ترتیب انتشار داد: "برگهای پاییز" Les Feuilles d’Automne (1831)، "سرودهای سپیده دم" Les Chants du Crepuscule (1835)، "نداهای درونی" Les Voix interieures (1837) و "پرتوها و سایه‌ها" Les Rayons et les Ombres (1840). هوگو در این دیوانها از احساسهای درونی، تفکرات وهیجانهای شخصی و اندیشه‌هایش درباره تأثیر شاعر و سرنوشت بشر، تجسم و توصیف طبیعتی که خود تماشاگر آن بوده و عشق "ژولیت دروئه" Juliette Drouet که با وجود کار شدید و مداوم ادبی و سیاسی تا دم مرگ ادامه داشته و مانند آن سخن گفته است و بیان کلاسیک را با تخیلات رمانتیسم پیوند کرده که گاه با فصاحت فراوان نمودار شده و گاه با سادگی کامل.

در قلمرو تئاتر هوگو با نمایشنامه منظوم "شاه تفریح می‌کند" Le Roi s’ amuse (1832)، در پی اقبال عامه مردم بود و سه نمایشنامه منثور منتشر کرد از این قرار: "کوکرس بورژیا" Lucrece Borgia (1833)، "ماری تودور" Marie Tudor (1833)، "آنژلو، ستمگر پادوا" Angelo, tyran de Padoue (1835) و پس از آن نمایشنامه منظوم "روی بلاس" Ruy Blas (1838) که در درجه‌ای عالیتر قرار داشت و به موقعیت سیاسی و اخلاقی هوگو بستگی می‌یافت و کینه او را به "سنت بوو" Sainte Beuve، منتقد نامدار که از لحاظ سیاسی و خانوادگی رقیب او به شمار می‌آمد، آشکار کرد، زیرا در این سالها مادام هوگو معشوقه سنت بوو شده بود! روی بلاس و ارنانی هردو از شاهکارهای نمایشی هوگو به شمار آمد. پس از سه بار شکست، هوگو در 1841 به عضویت آکادمی فرانسه درآمد و پس از رمان آخرین روز یک محکوم (1832) به فکر رمان تازه‌ای افتاد درباره زندگی تیره‌بختان که در آن بی‌عدالتی و قساوت قانون را درباره مقصران و داوری به سود پول و سرمایه‌داری را عرضه کند. در 1834 مدارک لازم را در این‌باره فراهم آورد، اما انقلاب او را از نوشتن باز داشت و اتمام کتاب که نام "بینوایان" گرفت به تعویق افتاد. این دوره پرثمر و طولانی در آثار هوگو که وی را به درجه اول در شهرت و افتخار رساند، به شکستی ادبی و بدبختیی خانوادگی منجر شد. نمایشنامه حماسی و تاریخی "بورگراوها" Les Burgraves که در مارس 1843 در تئاتر فرانسه برصحنه آمد با شکست روبرو شد، در نتیجه هوگو شوق خود را از دست داد، دنباله تئاتر را رها کرد و با ژولیت دروئه به نواحی پیرنه سفر کرد.

 

در بازگشت خبر مرگ دخترش لئوپولدین Leopoldine را در روزنامه خواند که در رودخانه غرق شده است. هوگو برای سرگرمی و گریز از این مصیبت به فعالیت سیاسی پرداخت و عضویت شورای عالی شهر پاریس را پذیرفت و ده سال کار ادبی را کنار گذارد. در چهارم ژوئن 1848 به نمایندگی شهر پاریس در مجلس شورا انتخاب شد. در این هنگام روزنامه اونمان Evenement را تأسیس، که در آن از نامزدی لوئی ناپلئون بناپارت Louis Napoleon Bonaparte، برادرزاده ناپلئون بزرگ برای ریاست جمهوری حمایت می‌کرد، به گمان آنکه این شخص با اقتدار و نامی که از حیثیت فراوان برخوردار بود، بتواند بر هرج و مرج غلبه کند و سرنوشت ملت را به راه درست و مستدل بکشاند؛ اما به زودی دریافت که جاه‌طلبی و پول‌پرستی و طرز تفکر ارتجاعی لوئی ناپلئون برخلاف پیش‌بینیهای او بوده است. پس به گروه مخالف پیوست و در هفدهم ژوئیه 1851 نطق شدیداللحنی برضد طرحهای مستبدانه او ایراد و با کودتای او مخالفت کرد و هنگامی که نقشه‌اش با شکست روبرو شد، به بلژیک گریخت. ناپلئون سوم نیز فرمان اخراج او را صادر کرد. دوره تبعید هوگو از دسامبر 1851 تا سپتامبر 1870 به طول انجامید.

 

بیست سال تبعید موجب شد که هوگو مانند دوره جوانی به کار شدید پردازد و پربارترین دوران کار و عالی‌ترین سالهای بروز نبوغ خود را طی کند. او خود می‌نویسد: «تبعید من سودمند بود و از این جهت از سرنوشت سپاسگزارم.» هوگو در سراسر روز در آرامش کار می‌کرد و از نظر سیاسی جمهوریخواه پرشوری گشت، چنانکه در 1859 فرمان عفو ناپلئون سوم را رد کرد و بدین طریق از حیثیت و آبروی جهانی برخوردار شد. این دوره اوج افتخار هوگو از نظر زندگی و آثار به شمار می‌آید. در 1852 کینه‌اش را نسبت به اقدامهای ناپلئون در کتاب "ناپلئون کوچک" Napoleon-Le-Petit ابراز کرد که نوشته‌ای هجوآمیز بود. پس از آن انتشار دیوان هجوآمیز "کیفرها" Les Chatiments در 1853 موجب ایجاد مبارزه‌ای بر ضد غصب سلطنت گشت.

 

این دیوان به سبب طنز شدید و القای روح والای انسانیت و تنوع موضوع و سبک بر همه آثار هجوآمیز سیاسی که در فرانسه منتشر شده، برتری یافت. در 1854 هوگو شعر "پایان کار شیطان" La Fin de Satan را انتشار داد و پس از نشر اشعار فراوانی که در دیوانهای متعدد فراهم آمد، به شعر غنایی و فلسفی روی آورد. دیوان "تأملات" Contemplations شامل اشعاری بود که در پاریس و بروکسل به سال 1859 سروده شد و از نظر مردم شاهکار شعر غنایی به شمار آمد. هوگو در منظومه "خدا" Dieu و پایان کار شیطان این اندیشه را عرضه کرده بود که سرانجام آزادی شر پایان می‌پذیرد. در این زمان ناشر هوگو را به اتمام کار رمان عظیم "بینوایان" Les Miserables برانگیخت و او پس از صرف وقت بسیار سرانجام رمانی را که سالها پیش نوشتنش را آغاز کرده بود، به پایان رساند. همچنین منظومه‌ای داستانی را آغاز کرد که از حماسه‌های کوچک ساخته شده و با عنوان "افسانه قرون" La Legende des Siecles در 1859 منتشر شد.


 

این حماسه به سبب ادراک دقیق هوگو از امور عینی، قدرت افسانه‌سرایی و مهارت در نقل، سادگی بینش و استادی در سبک و زبان، پیروزی درخشانی کسب کرد و شاهکار هوگو به شمار آمد. در این حماسه مبارزه نیکی وبدی، مبارزه بشر با خدا، مبارزه روح و ماده دیده می‌شود. هوگو در 1894 مقاله "ویلیام شکسپیر" William Shakespeare را انتشار داد و در 1865 "ترانه‌های کوچه‌ها و جنگلها" Les Chansons des Rues et des Bois را. در این دیوان زندگی خانوادگی شاعر به صورتی بسیار پرجاذبه نمودار می‌شود و هنر با همه سادگی و لطف در اشعار آن ستایش برمی‌انگیزد. در 1866 رمان "کارگردان دریا" Les Travailleurs de la Mer و در 1869" مردی که می‌خندد" L’ Homme qui rit منتشر گشت. در 1868 همسر هوگو در بروکسل درگذشت. هوگو در پنج سپتامبر 1870 به پاریس بازگشت و به نمایندگی مجلس شورا انتخاب شد، اما استعفای خود را تقدیم داشت و بعدها در 1876 به سمت سناتوری پاریس برگزیده شد و هنگامی که از حکومت جدید نیز سرخوردگی یافت، به خانه خود در تبعیدگاه سابقش بازگشت. یک سال آنجا ماند، در سیاست کمتر دخالت کرد و وقت خود را بیشتر به نوشتن گذراند و آثاری را که در دوره تبعید ناتمام گذارده بود، به پایان رساند.

 

آثار این دوره عبارت است از "سال وحشت‌زا" L’Annee Terrible (1872)، "نود و سه" Ouatre-Vingt-Treize (1874)، آخرین سلسله از افسانه قرون (1877-1883)، "هنر پدربزرگ بودن "L’Art d’etre grand-pere (1877)، شامل اشعاری که از وجود دو نواده‌اش ژورژ و ژان الهام گرفته است که در آخرین سالهای زندگی موجب تسکین خاطر شاعر در برابر مصیبت از دست دادن فرزندانش بوده‌اند، "داستان یک جنایت" Histoire d’un crime (1878)، ادعانامه‌ای بر ضد ناپلئون سوم، "ادیان و دین" Religions et Religion (1880)، "الاغ" L’Ane (1880) و مانند آن. در منظومه ادیان و دین هوگو خداپرستی عرفانی را که در بشر وجود دارد، در برابر تعبیر و تفسیرهای خاصی که تمدنهای گوناگون از دین به عمل می‌آورد، قرار داده و در منظومه الاغ با حدت و حرارت فراوان از روشهای مختلف فلسفی انتقاد کرده است. در 1881 "چهار نفخه روح" Les Quarre Vents de l’Esprit منتشر شد. دیوان مهمی شامل چهار کتاب، از این قرار: "هجایی" Satirique، "نمایشی" Dramatique، "غنایی" Lyrique، "حماسی" Epique. از هوگو پس از مرگ نسخه‌های خطی بیشمار باقی ماند که به تدریج انتشار یافت. مانند: "تئاتر در آزادی" Theatre en liberte، "سالهای شوم" Les Annees Funestes و مانند آن.

 

ویکتور هوگو محبوبترین نویسندگان زمان خود به شمار می‌آمد. این محبوبیت تا حدی به سبب تبعید وی که رنگی افسانه‌ای به خود گرفته بود و به سبب وضع سیاسی او به هنگام جمهوری سوم بود که او را مظهر حکومت تازه معرفی می‌کرد، همچنین به سبب حساسیت و ادراک او در برابر احساسهای بشری که بیشتر با محرومیتها و ناکامیهای بشر ارتباط می‌یافت و به سبب فصاحت بیان که در عین حال از سادگی برخوردار بود و به سبب نبوغ پرثمر و تنوع استعداد. در اشعار خود همه موضوعها را به کار گرفته و از همه لحنها وهمه صورتها استفاده کرده است، از حماسی تا هجو، از مرثیه تا غزل. در آثار هوگو تضاد شب و روز، تضاد روشنی و تاریکی، تضاد نیکی و بدی، تضاد وجدان و بی‌وجدانی پیوسته به چشم می‌خورد. در نظر هوگو مسأله بزرگ مسأله وجود بدی است که در چشم وی به صورت بی‌عدالتیهای اجتماعی ظاهر می‌شود. به عقیده او تنها چاره چه در تاریخ، چه در زندگی فردی ریشه‌کن کردن بدی است و تبدیل اهریمن به یزدان. زندگی ویکتورهوگو به رغم ماتمها و بدبختی‌های خانوادگی و به رغم تبعیدها زندگی موفقی بود، برخوردار از سرنوشتی استثنائی، با مفاخر فوق‌العاده. هوگو مظهر درخشان ملت جمهوریخواه بود. خطابه‌هایش در موارد مختلف انعکاس وسیعی به همراه داشت و هرروز بر افتخار او افزوده می‌گشت. پاریس سالروز هشتاد سالگی او را به طور رسمی جشن گرفت. هوگو در بیست و دوم ماه مه 1885 درگذشت و دولت، اول ژوئن را عزای ملی اعلام کرد. تابوتش در زیر طاق نصرت پاریس برای ادای احترام ملت گذارده شد و پس‌از آن در "پانتئون" Pantheon، مقبره بزرگان به خاک سپرده شد.

 

 

ویکتور هوگو در تبعید

ویکتور هوگو ، شاعر،نمایشنامه نویس و داستانسرای فرانسوی،حدود بیست سال از عمر طویل خود را در خارج از وطن در تبعید زیست و زمانیکه دولت وقت از او دعوت به بازگشت نمود، او جواب داد:من زمانی برخواهم گشت که آزادی نیز به کشور بازگشته باشد. ودر ضرب المثلی عامیانه آمده:از روزی که سرنوشت ،ویکتور هوگو را تبعید کرد،شاه احساس سایه خدابودن نمود. ویکتور هوگو با آثار انتقادی اش خشم مذهبیون مسیحی و دولت سلطنتی را برانگیخت.گرچه او خود شخصا فردی مذهبی بود،ولی همیشه خواهان جدایی دین از دولت بود.زندگی ادبی هوگو با شرکت در مسایل اجتمایی و سیاسی درهم آمیخت.او برای جانبداری از یک جمهوری لائیک به جناح مبارزین زمان خود پیوست. او 66 ساله بود که جنازه همسرش را در تبعید تا مرز فرانسه حمل کرد و آنرا برای خاکسپاری به وطن تحویل داد.آخرین جمله آمده در دفترچه یادداشتهایش بصورت زیر است:عشق یعنی دست به کاری زدن و میدان عمل را ترک نکردن. ویکتور هوگو زیر تعثیر انقلاب 1848 فرانسه،نویسنده ای آرمانگرا و خوشبین نسبت به پیروزی زحمتکشان شد.او پنجاه ساله بود که به دلیل جانبداری از جناح چپ جمهوریخواهان فرانسه مجبور به ترک وطن گردید . درقرن بیستم با به فیلم درآوردن بعضی از آثار او، مشهوریت جهانی اش چند برابر گردید.کتاب گوژپشت نتردام او دوازده بار و رمان بینوایان بیست بار به صورت فیلم درآمدند. منتقدین ادبی کتاب بینوایان ویکتور هوگو را سنفونی عدالت خواهی و عشق به ایده آلها و اعتراض برحق رنجبران میدانند.اودرآثارش معمولا از شکست و مرگ و پایان اسطورههای دروغین و پدیدههای ناگوار خبر میدهد.کنارزدن خالق جهان،مرگ شیطان،فراردیکتاتور،پایان فقر،زجر،بیماری، خرافات و بی عدالتی، محتوای بعضی از کتابهای او هستند . اوشاعرمقاومت سیاسی و اجتمایی زمان خود نیز بود.ازجمله مجموعه اشعار او،کتاب:شرقی ها،و سرودهای خیابان و جنگل، هستند. او به جانبداری از انقلاب،شعری بنام : خطاب به دانشجو یان،سرود. اشعار مقاومت او علیه رژیم ناپلئون سوم،اشاره ای به خواسته های کارگران نیز میباشند. عالیت ادبی هوگو با تاتر و نمایشنامه نویسی شروع گردید.او در آغاز پایه گذار تئوری جدید تاتر رمانتیک بود.از جمله نمایشنامه های او: درام هرمانی، و پادشاه الکی خوش هستند،امافعالیت عمده ادبی هوگو در زمینه رمان و داستان بلند است. اثر جاودانی بینوایان-گوژپشت نتردام-ماسک خندان-هنرپدربزرگ بودن-روزهای آخر خالق و شیطان-حرف و عمل-ساعات آخریک اعدامی –افسانه قرن-و پرچم سیاه از مشهورترین داستانها و رمانهای او هستند. رمان گوژپشت نتردام او یک رمان تاریخی است.رمان بینوایان یک اثر اجتمایی میباشد که بقول منتقدین،گویی برای سوسیالیستهای انقلابی مذهبی نوشته شده.رمان روزهای آخر یک اعدامی، ورود هوگو به ژانر رئالیسم ادبی را نشان میدهد.رمان پرچم سیاه،اولین اثر دفاع از جنبش سیاهان و بزرگترین کتاب ضد برده داری است. سوررئالیستها در آثار هوگو جنبه هایی از صلح خواهی،انساندوستی و جهان وطنی را کشف نمودند . هوگو میگفت:تاریخ و آینده کشور،آبستن انسانگرایی و انساندوستی هستند.اونه تنها به انتقاد از جامعه صنعتی مدرن و عوارض جنبی ناشی از آن پرداخت،بلکه طوفان و گردباد تضادهای زندگی و هستی را هم نشان داد،بدون اینکه خواننده را به وحشت اندازد.هوگو میگفت:دین مسیح هیچگاه قادر به پیشرفت و پاکسازی جامعه نخواهد شد.در ایمان و اعتقاد باید خالق انتقام گیر و خشن را کنار زد. او جانبدار هنر ساده و همه فهم بود و میگفت:هنر را باید خلقی کرد. هنر ایده آل او،مخلوطی از هنر آوانگارد روشنفکران و هنر ساده توده ای بود. فلوبر در باره ساده گی آثار او مینویسد : این ویکتور هوگو چه نویسنده توانایی است!،من با یک نفس دو جلد کتاب: افسانه قرن، اوراخواندم .لویز آراگون مینویسد:هوگو برای فرانسه در 200سال آینده مانند دانته برای ایتالیا،شکسپیر برای انگلیس،پوشکین برای روسیه و گوته برای آلمان خواهدبود. هوگو در کنار مولیر،محبوب ترین نویسنده فرانسوی شد. زولا مینویسد:درتاریخ ادبیات فرانسه،تنها ولتیر را میتوان با ویکتور هوگو مقایسه کرد،من کارگرانی را می شناسم که پول توتون سیگار خود را خرج خرید کتابهای هوگومیکنند. آراگون،برتون و سوررئالیستها هم برای نوزایی مجدد و محبوبیت ویکتور هوگو از هیچ کوششی دریغ ننمودند. نوشته‌های ویکتور هوگو آثار هوگو را بطور کلی در چهار بخش می‌توان از دید گذراند: آثـار آغـاز نوجـوانی ‌۱. اینه دوکاسترو درامی به نثر در سه پرده که هوگو در پانزده سالگی نوشته‌است. ۲. ترجمه بخش‌هایی از انه اید شاهکار ویرژیل: هخامنشی پیرمرد گالز غار سیکلوپ‌ها کاکوس ۳. درلیدی ترجمه‌ای از اشعار اوراس ۴. سزار از از روبیکون می‌گذرد ترجمه‌ای از فارسال تصنیف لوکن چـامه‌های هوگو ۱. اغانی جدید ۲. اعانی و قصاید ۳. شرقی‌ها ۴. برگ‌های خزان ۵. نغمات شفق ۶. صداهای درونی ۷. پرتوها و سایه‌ها ۸. کیفرها ۹. سیر و سیاحت ۱۰. افسانه قرون ۱۱. غزلیات کوچه‌ها و بیشه‌ها ۱۲. سال مخوف ۱۳. فن پدربزرگی ۱۴. پاپ ۱۵. شفقت عالی ۱۶. ادیان و دین ۱۷. خر ۱۸. ریاح چهارگانه روح ۱۹. عاقبت شیطان ۲۰. مکنونات چنگ ۲۱. خدا ۲۲. سال‌های شوم ۲۳. دسته گل آخرین نمایشـنامه‌های هوگو ۱. کرامول ۲. آمی روبسار ۳. ارنانی ۴. ماریون دلورم ۵. شاه تفریح می‌کند ۶. لوکرس بورژیا ۷. ماری تودور ۸. آنژلو ۹. اسمرالدا ۱۰. روی بلاس ۱۱. توامان ۱۲. بورگراوها ۱۳. تورکه مادا ۱۴. تئاتر در هوای آزاد رمان‌های هوگو ۱. بوگژارگال ۲. هان دیسلند ۳. آخرین روز یک محکوم ۴. نتردام دو پاری یا گوژپشت نتردام ۵. کلود گدا ۶. بینوایان ۷. کارگران دریا ۸. مردی که می‌‌خندد ۹. نود و سه جملات قصار ویکتور هوگو «آزادی ما از نقطه‌ای شروع می شود که آزادی دیگران پایان می‌یابد.» بینوایان « بدبختی، مربی استعداد است.» بینوایان « به‌مرگ راضی شدن، به ‌فتح نائل شدن است.» بینوایان « تعارف و خوش آمدگوئی، چیزی مانند بوسیدن از روی چادر است

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 20:27  توسط نورالدین  |